خسرو گردون كمند شاه جهانپهلوان * آنكه كند كوه را هيبت او اشكبار
* * *
اى نرگس تو طبيب بيمار * واى لالهء تو امين طرّار
بيمار طبيب تو جهانگير * طرّار امين تو جهاندار
در پايهء دلبرى سبكروح * وز مايهء دلبرى گرانبار
با لطف تو باد در كف آب * با نور تو خاك بر سر نار
بىآهوى چشم تو نسازد * بر عالم شير فتنه پيكار
سوداى تو از براى قربان * بسته است زمانه را بپروار
آنجا كه نمود لعل تو لطف * كفّار نيند زشتكردار
و آنجا كه نمود جزع تو قهر * هستند پيمبران گنهكار
* * *
ز آنگه كه در تصرّف اين سبز گلشنم * در كام اژدهاى نيازست مسكنم
در حلق همچو حلقهء دامى شود مرا * هر رشتهيى كه از پى صيدى درافگنم
چونانكه عنكبوت لعاب دهن تند * خون جگر ز ديده بتن بر همى تنم
محتاج نان و آب نيم از براى آنك * غم جاى نان و آب گرفتست در تنم
از بهر آسمان كمرى لعل كردمى * گر زادهء دو ديده بماندى بدامنم
آزادى آرزوست مرا دير سالهاست * تا كى ز بندگى ؟ نه كم از سرو و سوسنم
بر مرگ دل نهادم و بر زخم تن زدم * گر آدمى رواست كز آهن بود ، منم
اى دست روزگار گَهِ آزمون من * شمشير كن ز لعل كه پاكيزه آهنم
گشتند روشنان فلك خصم من چنانك * خورشيد جز بجنگ نيايد بروزنم
سنگ سخن بلندتر انداختم به چشم * تا آبگينه خانهء افلاك بشكنم
بهتر ز من چراغ نيفروخت روزگار * خورشيد رشك برد بپالوده روغنم
گفتى مگوى هرچه توان گفت زينهار * بحرم شگفت نيست اگر موج ميزنم
چون زنگخورده آينهيى گشتهام ز غم * بىصيقل سخن نتوان يافت روشنم