تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 748

مساهمون:

ص٧٤٨
خسرو گردون كمند شاه جهان‌پهلوان * آنكه كند كوه را هيبت او اشكبار
* * *
اى نرگس تو طبيب بيمار * واى لالهء تو امين طرّار بيمار طبيب تو جهانگير * طرّار امين تو جهاندار در پايهء دلبرى سبكروح * وز مايهء دلبرى گران‌بار با لطف تو باد در كف آب * با نور تو خاك بر سر نار بىآهوى چشم تو نسازد * بر عالم شير فتنه پيكار سوداى تو از براى قربان * بسته است زمانه را بپروار آنجا كه نمود لعل تو لطف * كفّار نيند زشت‌كردار و آنجا كه نمود جزع تو قهر * هستند پيمبران گنهكار
* * *
ز آنگه كه در تصرّف اين سبز گلشنم * در كام اژدهاى نيازست مسكنم در حلق همچو حلقهء دامى شود مرا * هر رشته‌يى كه از پى صيدى درافگنم چونانكه عنكبوت لعاب دهن تند * خون جگر ز ديده بتن بر همى تنم محتاج نان و آب نيم از براى آنك * غم جاى نان و آب گرفتست در تنم از بهر آسمان كمرى لعل كردمى * گر زادهء دو ديده بماندى بدامنم آزادى آرزوست مرا دير سالهاست * تا كى ز بندگى ؟ نه كم از سرو و سوسنم بر مرگ دل نهادم و بر زخم تن زدم * گر آدمى رواست كز آهن بود ، منم اى دست روزگار گَهِ آزمون من * شمشير كن ز لعل كه پاكيزه آهنم گشتند روشنان فلك خصم من چنانك * خورشيد جز بجنگ نيايد بروزنم سنگ سخن بلندتر انداختم به چشم * تا آبگينه خانهء افلاك بشكنم بهتر ز من چراغ نيفروخت روزگار * خورشيد رشك برد بپالوده روغنم گفتى مگوى هرچه توان گفت زينهار * بحرم شگفت نيست اگر موج ميزنم چون زنگ‌خورده آينه‌يى گشته‌ام ز غم * بىصيقل سخن نتوان يافت روشنم