از خشكلب عمادى آخر * بشنو غزلى چو چشم او تر
تا تازه كند حكايت تو * در بارگه شه مظفّر
* * *
گنبد مشكين شدست چرخ ز بوى بهار * غاليه پيوند گشت باد ز رخسار يار
جدول تقويم باغ كرد هوا پر نقط * فلسهء زرّين گل كرد صبا بر كنار
ترك فريبست برگ از كلهء بوستان * حرفِ نشاطست سرو بر ورق جويبار
ز آتش لاله شمال سوخت سحرگه بخور * قرصهء خورشيد را خلخله « 1 » كرد از بخار
دى بتمنّاى دوست خيمه بباغى زدم * تا به كف آرم گلى از رخ او يادگار
از سر دلسوزگى فاخته آمد به من * داد مرا از سخن شربت اندهگسار
گفت باحوال خويش سخت فروماندهاى * گفتم تدبير ؟ گفت سست نبودن به كار
گفت نپنداشتم كار ترا با خلل * گفتم شكرست ، گفت شكر بسى گشت زار
گفت نگويى كه چيست با تو دلارام را * گفتم عهدست ، گفت نيست بعهد استوار
گفت فراوان غمست نامزد عشق تو * گفتم چندست ؟ گفت عشق و غمى بىشمار
پيش شكوفه شدم ريختن آغاز كرد * گفتم اين چيست ؟ گفت قاعدهء روزگار
ياسمن اندر عرق راند بر آهنگ او * گفتم مشتاب ! گفت قافله بربست بار
سبزه ميان سرشك موج نماينده بود * گفتم درياست گفت چون غم تو بىكنار
لاله پديدار شد رنگ قبا چون عقيق * گفتم چونست ؟ گفت سوختهء انتظار
نرگس چون چشم دوست غمزه به من برگماشت * گفتم زنهار ! گفت شرط بود زينهار
بر چمن از پاى بط بود فراوان رقم * گفتم مهرست گفت قالب دست چنار
بلبل رنگين سخن راند بر آهنگ او * گفتم مقصود ؟ گفت يافتن غمگسار
گل ز سر طنز گفت چيست بدامن ترا * گفتم زرّست ، گفت نيست بدين اختصار
بُلعجب آمد به چشم شكل بنفشه مرا * گفتم اين چيست ؟ گفت حلقهء زلف نگار
گرد رخ شنبليد داشت نسيم از بهشت * گفتم مشكست ؟ گفت خاك در شهريار
هامش
( 1 ) - خلخله : جامهء باريك . گوشت كه دور استخوان را گرفته باشد .