تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 747

مساهمون:

ص٧٤٧
از خشك‌لب عمادى آخر * بشنو غزلى چو چشم او تر تا تازه كند حكايت تو * در بارگه شه مظفّر
* * *
گنبد مشكين شدست چرخ ز بوى بهار * غاليه پيوند گشت باد ز رخسار يار جدول تقويم باغ كرد هوا پر نقط * فلسهء زرّين گل كرد صبا بر كنار ترك فريبست برگ از كلهء بوستان * حرفِ نشاطست سرو بر ورق جويبار ز آتش لاله شمال سوخت سحرگه بخور * قرصهء خورشيد را خلخله « 1 » كرد از بخار دى بتمنّاى دوست خيمه بباغى زدم * تا به كف آرم گلى از رخ او يادگار از سر دل‌سوزگى فاخته آمد به من * داد مرا از سخن شربت انده‌گسار گفت باحوال خويش سخت فرومانده‌اى * گفتم تدبير ؟ گفت سست نبودن به كار گفت نپنداشتم كار ترا با خلل * گفتم شكرست ، گفت شكر بسى گشت زار گفت نگويى كه چيست با تو دلارام را * گفتم عهدست ، گفت نيست بعهد استوار گفت فراوان غمست نامزد عشق تو * گفتم چندست ؟ گفت عشق و غمى بىشمار پيش شكوفه شدم ريختن آغاز كرد * گفتم اين چيست ؟ گفت قاعدهء روزگار ياسمن اندر عرق راند بر آهنگ او * گفتم مشتاب ! گفت قافله بربست بار سبزه ميان سرشك موج نماينده بود * گفتم درياست گفت چون غم تو بىكنار لاله پديدار شد رنگ قبا چون عقيق * گفتم چونست ؟ گفت سوختهء انتظار نرگس چون چشم دوست غمزه به من برگماشت * گفتم زنهار ! گفت شرط بود زينهار بر چمن از پاى بط بود فراوان رقم * گفتم مهرست گفت قالب دست چنار بلبل رنگين سخن راند بر آهنگ او * گفتم مقصود ؟ گفت يافتن غمگسار گل ز سر طنز گفت چيست بدامن ترا * گفتم زرّست ، گفت نيست بدين اختصار بُلعجب آمد به چشم شكل بنفشه مرا * گفتم اين چيست ؟ گفت حلقهء زلف نگار گرد رخ شنبليد داشت نسيم از بهشت * گفتم مشكست ؟ گفت خاك در شهريار
هامش
( 1 ) - خلخله : جامهء باريك . گوشت كه دور استخوان را گرفته باشد .