ز روزگار بجز فتنه چشم نتوان داشت * كنون كه چشم تو آيين روزگار گرفت
* * *
اى لب لعل تو چون آب خضر روحافزاى * بوى زلفت چو نسيم سحر اندوه زداى
رشتهء لؤلؤ منظوم تو ياقوت سلب * پردهء طرهء شبرنگ تو خورشيد نماى
آهوى چشم تو بر شير فلك آخته تيغ * طوطى خط تو بر تنگ شكر ساخته جاى
وعدهء وصل تو چون موسم گل طبعافروز * ديدن روى تو چون ساغر مل روحافزاى
غمزهء شوخ تو چون طبع جهان فتنهپرست * حلقه زلف تو چون دور قمر حادثهزاى
چنبر خط تو پيرامن گل عنبر بيز * سنبل زلف تو بر برگ سمن غاليهساى
فگند لاله بر آن عارض گلرنگ كلاه * به درد غنچه بدان پيرهن تنگقباى
گر بدين لطف و نزاكت بچمن درگذرى * از سر نازكشان دامن حسن اندر پاى
نهد از شرم قدت سرو سهى سر بر خاك * شود از بوى خطت باد صبا ناپرواى
درخور حضرت خويشت شمرد ار بيند * حاكم دوستنواز و ملك ملكآراى
* * *
آن معنبر خط مشكين تو پيرامن ماه * كرد پرخون جگر سوختهء مشك سياه
رونق ماهرخ افزود ز خطّ شبرنگ * شود آرى ز شب تيره فزون رونق ماه
از شب تيره خط آخر چه كشى بر رويى * كاز لطافت نتوان كرد بر آن روى نگاه
ماه گردون ز خجالت چو برويت نگرد * از نزارى چو سر موى شود هر سر ماه
روى آراستهء خويش در آيينه ببين * گر نديدى مه تابان كه بود در خرگاه
دل مهجور مرا از خطر غمزهء تو * جز جناب فلك آراى ملك نيست پناه
* * *
رخت ز سنبل تر بر سمن نقاب كشيد * خطى ز غاليه بر روى آفتاب كشيد
خرد ز كوى طرب رخت عافيت بربست * چو رخت عشق رخت در دل خراب كشيد
ز پرنيان عذار چو آفتاب تو ماه * همان كشيد كه توزى ز ماهتاب كشيد
كمند زلف خم اندر خم مسلسل تو * هزار سلسله در حلق شيخ و شاب كشيد