تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 739

مساهمون:

ص٧٣٩
سخنى با تو خواستم گفتن * گريه خود راه بر سخن بگرفت
* * *
بىتوام كار برنمىآيد * بر من اين غم بسر نمىآيد ترسم از من بدر شود جانم * كز درم دوست درنمىآيد روز بگذشت و هم نيايد يار * تو چه گويى مگر نمىآيد اين همه يا رب سحرگاهى * خود يكى كارگر نمىآيد
* * *
يا ز چشمت جفا بياموزم * يا دلت را وفا بياموزم پرده بردار تا خلايق را * معنى و الضحى بياموزم تو ز من شرم و من ز تو شوخى * يا بياموز يا بياموزم نشوى هيچگونه دست‌آموز * چكنم تا ترا بياموزم بكدامين دعات خواهم يافت * تا روم آن دعا بياموزم
* * *
خشمت آمد كه من ترا گفتم * كه ترا عاشقم خطا گفتم شايد ار خون شود دلم تا من * به تو ناگفتنى چرا گفتم من ز دست زبان برنج درم * سوزيان بين كه تا ترا گفتم گفتى از عشق جان نخواهى برد * من خود اين با تو بارها گفتم
* * *
خون شد ز فرقت تو دل مهربان من * بربست رخت از غم هجر تو جان من خوش ميگذشت با تو مرا مدتى بكام * هجرى بدين صفت نبد اندر گمان من بىوصل دلكش تو تبه گشت كار من * بيروى مهوش تو سيه شد جهان من دعوى دوستى من و مهر ميكنى * و آنگاه بشنوى سخن دشمنان من شادى دشمنان و فراق و جفاى يار * هست از هزارگونه زيان بر زيان من ناكرده هيچ جرم براندى مرا ز خويش * آه ار بدوستان رسد اين داستان من
* * *
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 739 | ذبيح الله صفا