روى دريا بين پر از آژنگ از بس خاروخس * و آنگهى جيب صدف بين درج درّ شاهوار
شير را از مور صد زخم اينت انصاف جهان * پيل را از پشه صد رنج اينت عدل روزگار
شمع را هر روز مرگ و لاله را هر شب ذُبول * باغ را هر سال عزل و ماه را هر مه سرار « 1 »
تو گزيده اينچنين جايى بر ايوان بقا * راست گويند آن كجا عنوان عقلست اختيار « 2 »
اى تو محسود فلك هم آز را گشتى اسير * و اى تو مسجود ملك هم ديو را گشتى شكار
خيز كاندر عالم جان مسندت افراشتست * برفشان پس دامن از اين خاكدان خاكسار
زير تو گَردست و بالا دود ، بگريز از ميان * پيش از آن كز دود و گردت ديدگان گردد فگار
سرو تو چفته و كمان شد هم نگردى محترز * مشك تو كافور گشت آخر نگيرى اعتبار
رومى روز آب كارت برد و تو در كار آب * زنگى شب رخت عمرت برد و تو در پنج و چار
از پى روزى چه بايد تاختنها تاختن * وز پى بيشى چرا بايد دويدن تا نثار
حق چو قسمت كرد ضامن شد بتأكيد قسم * هم نميدارى تو رازق را بسوگند استوار
حرص دانى چيست روبهبازى طبع خسيس * خشم دانى چيست سگ رويى نفس نابكار
آهوى تست اين پلنگى و سگى و روبهى * بگذر ار مردى ازينان و بهمشان واگذار . . .
* * *
موى سپيد چيست ندانى زبان مرگ * زيرا كه هركه ديد ز خود نااميد شد
دى از زبان حال همىگفت با دلم * چيزى كه جان ز ترس چو از باد بيد شد
گفتا كه برگ مرگ بساز ار نخفتهاى * تا چند گويمت كه زبانم سپيد شد
* * *
آدمى ز اينجا نخواهد برد هيچ * گر سكندر گردد و قارون شود
در جهان ديدى كه چون آمد نخست * همچنان كآمد چنان بيرون شود
* * *
چه عجب گر دلت ز من بگرفت * كه مرا دل ز خويشتن بگرفت
شدم از ضعف آنچنانكه مرا * باد بربود و پيرهن بگرفت
هامش
( 1 ) - سرار : پوشيده شدن
( 2 ) - اختيار المرأ دليل عقله