چو خطبهء لمن الملك بر جهان خواند * نظام ملك ازل با ابد شود مقرون
ندا رسد سوى اجزاى مرگ فرسوده * كه چند خواب فنا گر نخوردهايد افيون
برون جهند ز كتم عدم عظام رميم * كه مانده بود بمطمورهء عدم مسجون
همىگرايد هر جزو سوى مركز خويش * كه هيچ جزو نگردد ز ديگرى مغبون
عظام سوى عظام و عروق سوى عروق * عيون بسوى عيون و جفون بسوى جفون
باقتضاى مقادير ملتئم گردند * نه هيچ جزو بنقصان نه هيچ جزو فزون
همه مفاصل از اجزاى خود شود مجموع * همه قوالب از اعضاى خود شود مشحون
چو خاطرى كه فراموش كرده ياد آرد * برون ز ديد بديد آورد بكن فيكون
پس آنگهى به ثواب و عقاب حكم كنند * بحسب كردهء خود هركسى شود مرهون
بقصر جسم برآرند باز هودج جان * سواد قالب بار دگر شود مسكون
يكى به حكم ازل مالك نعيم ابد * يكى بسر قضا مالك عذاب الهون
هر آنكه معتقدش نيست اين بود جاهل * وگر حكيم ارسطالس است و افلاطون
* * *
الحذار اى غافلان زين وحشتآباد الحذار * الفرار اى عاقلان زين ديو مردم الفرار
اى عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول * زين هواهاى عفن زين آبهاى ناگوار
عرصهيى نادلگشاى و بقعهيى نادلپذير * قرصهيى ناسودمند و شربتى ناسازگار
مرگ در وى حاكم و آفات در وى پادشا * ظلم در وى قهرمان و فتنه در وى پيشكار
امن در وى مستحيل و عدل در وى ناپديد * كام در وى ناروا صحت در او ناپايدار
سر در او ظرف صداع و دل در او عين بلا * گل در او وصل زكام و مل درو تخم خمار
مهر را خفاش دشمن شمع را پروانه خصم * جهل را در دست تيغ و عقل را در پاى خار
ماه را نقص محاق و مهر را ننگ كسوف * خاكرا عيب زلازل چرخ را رنج دوار
نرگسش بيمار يا بى لالهاش دلسوخته * غنچهاش دلتنگ بينى و بنفشهاش سوگوار
صبح او پرده درآمد شام او وحشتفزاى * ابر او بيلك « 1 » گذار و برق او خنجرگذار
اندرو بىتهمتى سيمرغ متوارى شده * و آنگهى خيل كلنگان در قطار اندر قطار
ناف آهو ديدهاى مستودع چندين بخور * در دهان شير بين با آنهمه نخوت بخار
هامش
( 1 ) - بيلك : پيكان