تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 737

مساهمون:

ص٧٣٧
چو خطبهء لمن الملك بر جهان خواند * نظام ملك ازل با ابد شود مقرون ندا رسد سوى اجزاى مرگ فرسوده * كه چند خواب فنا گر نخورده‌ايد افيون برون جهند ز كتم عدم عظام رميم * كه مانده بود بمطمورهء عدم مسجون همىگرايد هر جزو سوى مركز خويش * كه هيچ جزو نگردد ز ديگرى مغبون عظام سوى عظام و عروق سوى عروق * عيون بسوى عيون و جفون بسوى جفون باقتضاى مقادير ملتئم گردند * نه هيچ جزو بنقصان نه هيچ جزو فزون همه مفاصل از اجزاى خود شود مجموع * همه قوالب از اعضاى خود شود مشحون چو خاطرى كه فراموش كرده ياد آرد * برون ز ديد بديد آورد بكن فيكون پس آنگهى به ثواب و عقاب حكم كنند * بحسب كردهء خود هركسى شود مرهون بقصر جسم برآرند باز هودج جان * سواد قالب بار دگر شود مسكون يكى به حكم ازل مالك نعيم ابد * يكى بسر قضا مالك عذاب الهون هر آنكه معتقدش نيست اين بود جاهل * وگر حكيم ارسطالس است و افلاطون
* * *
الحذار اى غافلان زين وحشت‌آباد الحذار * الفرار اى عاقلان زين ديو مردم الفرار اى عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول * زين هواهاى عفن زين آبهاى ناگوار عرصه‌يى نادلگشاى و بقعه‌يى نادل‌پذير * قرصه‌يى ناسودمند و شربتى ناسازگار مرگ در وى حاكم و آفات در وى پادشا * ظلم در وى قهرمان و فتنه در وى پيشكار امن در وى مستحيل و عدل در وى ناپديد * كام در وى ناروا صحت در او ناپايدار سر در او ظرف صداع و دل در او عين بلا * گل در او وصل زكام و مل درو تخم خمار مهر را خفاش دشمن شمع را پروانه خصم * جهل را در دست تيغ و عقل را در پاى خار ماه را نقص محاق و مهر را ننگ كسوف * خاكرا عيب زلازل چرخ را رنج دوار نرگسش بيمار يا بى لاله‌اش دل‌سوخته * غنچه‌اش دلتنگ بينى و بنفشه‌اش سوگوار صبح او پرده درآمد شام او وحشت‌فزاى * ابر او بيلك « 1 » گذار و برق او خنجرگذار اندرو بىتهمتى سيمرغ متوارى شده * و آنگهى خيل كلنگان در قطار اندر قطار ناف آهو ديده‌اى مستودع چندين بخور * در دهان شير بين با آن‌همه نخوت بخار
هامش
( 1 ) - بيلك : پيكان
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 737 | ذبيح الله صفا