تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 736

مساهمون:

ص٧٣٦
فلك بسربرد اطوار شغل كون و فساد * قمر بسربرد ادوار عاد كالعرجون « 1 » نه صبح بندد بر سر عمامه‌هاى قصب * نه شام گيرد بر كتف حلهء اكسون « 2 » مكوّنات همه داغ نيستى گيرند * كسى نماند از ضربت زوال مصون بقذف مهر برآيد ز معدهء مغرب * چنان كه گويى اين ماهيست و آن ذو النون باحتساب ببازار كون تازد قهر * ز هم به درد اين كفّه‌هاى ناموزون عدم براند سيلاب بر جهان وجود * چنان كه خرد كند موج هفت چرخ‌نگون شوند غرقه به دو در مكان شيب و فراز * خورند غوطه درو در زمان بوقلمون چهار ما در كون از قضا شوند عقيم * بصلب هفت پدر در سلاله گردد خون ز روى چرخ بريزد قراضه‌هاى نجوم * ز زير خاك برافتد ذخاير قارون ز هفت بحر چنان منقطع شود نم ، كآب * كند تيمم در قعر چشمهء جيحون سپيد مهره چو اندر دمند بهر رحيل * چهار گردد اين هر سه‌ربع نامسكون حواس رخت بدروازهء عدم ببرند * شوند لشكر ارواح بر فنا مفتون چهار ماشطه شش قابله سه طفل حدوث * سبك گريزند از رخنهء عدم بيرون طلاق جويند ارواح از مشيمهء خاك * از آنكه كفو نباشند ، آن شريف اين دون نمود مركز غبرا سوى عدم حركت * چو يافت قبهء خضرا نورد دور سكون كمى پذيرند اصناف كارگاه وجود * تهى بمانند اصداف لؤلؤ مكنون چهار گوشهء حدّ وجود برگيرند * پس افگنند بدرياى نيستيش درون نشان پى بنماند ز كاروان حدوث * نه رسم ماند و اطلال و نه ره و قانون كنند ردّ ودايع بصدمت زلزال * نهان خاك ز سرّ خزاين مدفون بنفخ صور شود مطرب فنا موسوم * برقص و ضرب و بايقاع كوهها مأذون نه خاك تيره بماند نه آسمان لطيف * نه روح قدس بپايد نه نجدى ملعون همه زوال پذيرند جز كه ذات خداى * قديم و قادر وحى و مقدّر بيچون
هامش
( 1 ) - اشاره است به آيه :حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ. عرجون : درخت كج شده و شاخه هاى بريده از آن ( 2 ) - اكسون : نوعى از ديبا