فلك بسربرد اطوار شغل كون و فساد * قمر بسربرد ادوار عاد كالعرجون « 1 »
نه صبح بندد بر سر عمامههاى قصب * نه شام گيرد بر كتف حلهء اكسون « 2 »
مكوّنات همه داغ نيستى گيرند * كسى نماند از ضربت زوال مصون
بقذف مهر برآيد ز معدهء مغرب * چنان كه گويى اين ماهيست و آن ذو النون
باحتساب ببازار كون تازد قهر * ز هم به درد اين كفّههاى ناموزون
عدم براند سيلاب بر جهان وجود * چنان كه خرد كند موج هفت چرخنگون
شوند غرقه به دو در مكان شيب و فراز * خورند غوطه درو در زمان بوقلمون
چهار ما در كون از قضا شوند عقيم * بصلب هفت پدر در سلاله گردد خون
ز روى چرخ بريزد قراضههاى نجوم * ز زير خاك برافتد ذخاير قارون
ز هفت بحر چنان منقطع شود نم ، كآب * كند تيمم در قعر چشمهء جيحون
سپيد مهره چو اندر دمند بهر رحيل * چهار گردد اين هر سهربع نامسكون
حواس رخت بدروازهء عدم ببرند * شوند لشكر ارواح بر فنا مفتون
چهار ماشطه شش قابله سه طفل حدوث * سبك گريزند از رخنهء عدم بيرون
طلاق جويند ارواح از مشيمهء خاك * از آنكه كفو نباشند ، آن شريف اين دون
نمود مركز غبرا سوى عدم حركت * چو يافت قبهء خضرا نورد دور سكون
كمى پذيرند اصناف كارگاه وجود * تهى بمانند اصداف لؤلؤ مكنون
چهار گوشهء حدّ وجود برگيرند * پس افگنند بدرياى نيستيش درون
نشان پى بنماند ز كاروان حدوث * نه رسم ماند و اطلال و نه ره و قانون
كنند ردّ ودايع بصدمت زلزال * نهان خاك ز سرّ خزاين مدفون
بنفخ صور شود مطرب فنا موسوم * برقص و ضرب و بايقاع كوهها مأذون
نه خاك تيره بماند نه آسمان لطيف * نه روح قدس بپايد نه نجدى ملعون
همه زوال پذيرند جز كه ذات خداى * قديم و قادر وحى و مقدّر بيچون
هامش
( 1 ) - اشاره است به آيه :حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ. عرجون : درخت كج شده و شاخه هاى بريده از آن
( 2 ) - اكسون : نوعى از ديبا