آن جرم پاك چيست چو ارواح انبيا * چون روح بالطافت و چون عقل باصفا
از باد همچو جوشن و از آفتاب تيغ * از شبه همچو آينه از لطف چون هوا
نازكدلى لطيف كه از جنبش نسيم * رويش پر از شكن شود و چشم پرقذا « 1 »
حالى ز نقش و رسم چو صوفى كبودپوش * فارغ ز رنگ و بوى چو پيران پارسا
گاهى چو سيم و گاه چو سيماب و گاه يشم * گاهى بلور ساده و گه درّ پربها
گه يار نفس ناطقه از راه تربيت * گه جان نفس ناميه در نشو و در نما
هم مغز آفرينش و هم مايهء حيات * هم دايهء شجرها هم مادر گيا
گه خوار و گه عزيز و گهى پست و گه بلند * گه تيره گاه صافى و گه دَرد و گه دوا
گردندهء مطيع و خروشندهء خموش * مردافگن ضعيف و سبكِ قسمتِ روا
از قدر همچو مهر وز قدرت چو آسمان * از رنگ چون زمرد و از شكل اژدها
گاه از ميان كوه گشايد همى كمر * گاهى عنان بسوى گلستان كند رها
گاهى زند بهر نفسى چين به روى در * گاهى كند ز دست خسى پيرهن قبا
خوشخوارتر ز نعمت و شيرينتر از اميد * سازندهتر ز دولت و روشنتر از ذكا
با چشم عاشقان و رخ دلبران قرين * وز چشم سفلگان و رخ مفلسان جدا
نقاش نيست از چه نگارد همى صور * حمّال نيست بار گران مىكشد چرا
همخانه نزد او نرسد جز به جوش و جنگ * بيگانه اندرو نشود جز بآشنا
چشمش چو چشم مردم آزاده درفشان * ز آسيب دور چرخ ولى چرخ آسيا
گه همعنان باد صبا گشته در سفر * گه در ركاب خاك زمين گشته مبتلا
راز دلش ز صفحهء رويش بود پديد * همچون ز روى عاشق دلداده در هوا
گه در شمر ز باد بشمشير كرده پاى * گاهى عنان او شده از دست او رها
خواننده نى و دارد پيوسته در كنار * گاهى سفينه گه ورقى چند بينوا
گاهى غريب را بنمايد طريق سير * گاهى طبيب را بنمايد دليلِ دا « 2 »
چون حكم ايزدى سبب صحت است و سقم * چون دور آسمان سبب شدّت و رخا
هامش
( 1 ) - قذاة ، قذا ، قذى : خاشاك ، خاك نرم
( 2 ) - دا : مخفف داء يعنى درد