تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 728

مساهمون:

ص٧٢٨
دل به درد تو اگر خوش نكنم خوش نبود * چون يقين شد كه مرا از تو روايى نرسد مىزيم با تو گر از بخت خطايى نبود * مىكنم جهد گر از چرخ قضايى نرسد عمر در كار وصال تو كنم ترسم از آنك * برسد « 1 » عمرم و اين كار بجايى نرسد در زبانم بشب و روز دعاى لب تست * چكنم دست من الا بدعايى نرسد
* * *
اى دل نه سنگ خاره‌يى آخر فغان كجاست * وى ديده گر نسوختى اشك روان كجاست اى جان خسته آن نفس نيم سرد كو * و آن ناله‌ها كه آيد ازو بوى جان كجاست اى صبر سرگرفته اگر زنده‌يى هنوز * از سوز سينه نوحه و از غم فغان كجاست اى شب اگر پلاس نپوشيده‌اى بسوگ * لبهاى خشك و ديدهء چون ارغوان كجاست عالم سياه ماند مگر صبحدم بسوخت * ورنه ز دود در همه عالم نشان كجاست
* * *
يك‌دل ز تير حادثه بىغم كه يافته است * يك‌دم ز صرف دهر مسلّم كه يافته است زير سپهر آينه‌گردان چو آينه * صافىدلى مطابق و همدم كه يافته است من تا منم دلى ز غم ايمن نيافتم * گويى بر غم من دل بىغم كه يافته است زير فلك مگوى دو صد خسته يافتم * يك خسته را بگوى كه مرهم كه يافته است از هر بنا كه ماند ز ايام يادگار * الّا بناى حادثه محكم كه يافته است
* * *
آندل كه هميشه در طرب داشت شتاب * و آن ديده كه بدرخ تو او را محراب در هجر تو اى نوش لب تلخ جواب * پروانهء آتش است و پيمانهء آب
* * *
ساقى كه ز مينا مى گلگون ميريخت * مطرب كه بزخمه درّ مكنون ميريخت فصاد و طبيب گشته بودند بهم * اين نبض همىگرفت و آن خون ميريخت
* * *
هامش
( 1 ) - رسيدن : تمام شدن ، بپايان كشيدن .