تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 727

مساهمون:

ص٧٢٧
هرگز نخورد غم كه ازين در كه برون شد * هرگز نكند ياد كز آن در كه درآمد
* * *
دل بعشق تو دل ز جان برداشت * جان اميد از همه جهان برداشت پاسبان صبر بود بر در دل * دزد غم ساز پاسبان برداشت عافيت وقتى ار بقاعده بود * تركتاز غم تو آن برداشت خاك راه توام از آنكه مرا * عشقت از خاك رايگان برداشت گفته‌اى سايه از تو بردارم * سايه از خاك چون توان برداشت عافيت ديده از جهان بربست * مكرمت رخت از جهان برداشت آفتابى كه خاكرا زر كرد * سايه زين تيره خاكدان برداشت نرسم من بهمرهان وفا * ز آنكه شب رفت و كاروان برداشت
* * *
خون به آن سينه كه فرسودهء غمهاى تو نيست * كم آن سر كه سراسيمهء سوداى تو نيست دست فرسود بلا به بسر اندازى غم * سر آن سر زده كاو خاك كف پاى تو نيست دل رنجورم از امروز بفردا مرساد * گرش امروز غم وعدهء فرداى تو نيست خلعت عمر گرامى كه به بالاى منست * به تو بخشم چكنم گرچه به بالاى تو نيست چكنم راحت آن دل كه به بالاى هوا * رنج فرسود گل غاليه‌فرساى تو نيست چرخ منشور وفا مىدهم ليگ چه سود * كه بر او شكل قبول از خط طغراى تو نيست ماه زيباست ولى چون رخ زيباى تو نه * سرو يكتاست ولى چون قد يكتاى تو نيست دل رسواى مرا عشق تو سودايى كرد * گرچه سود از ده‌يى نيست كه رسواى تو نيست زلف شبگون تو از مهر تو شيداى تو شد * كيست كز مهر تو چون زلف تو شيداى تو نيست تا بدان حد بغم عشق تو بر راه شدم * كه دلم را ز غم عشق تو پرواى تو نيست گفته بودى ز وفا روى چرا تافته‌اى * كافرم كافر اگر راى دلم راى تو نيست
* * *
نيست روزى كه به من از تو جفايى نرسد * وز فراقت بدلم رنج و عنايى نرسد