تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 725

مساهمون:

ص٧٢٥
بوى شيراز دهن سوسن از آن ميآيد * كه هنوزش سر پستان صبا در دهنست ده زبانست و نگويد سخن و حق با اوست * با چنين عمر كه او راست چه جاى سخنست سبزه گر نيمچه « 1 » بر آب كشد باكى نيست * كآب را روز و شب از باد زره در بدنست آنكه در باغ همى غنچه كله كژ ننهد * نيك بشنو ز من از هيبت شاه زمنست . . .
* * *
وقت آنست كه مستان طرب از سرگيرند * تاج زرين مه از تارك شب برگيرند شاهدان شمع ز كاشانه برون اندازند * قدسيان مشعلهء هفت‌فلك درگيرند نيكوان پرده برانداخته در رقص آيند * مطربان هر نفسى پردهء ديگر گيرند نقل خشك از لب چون شكر معشوق برند * مى روشن بسماع غزل تر گيرند زهره را تا بسوى مجلس عشاق كشند * گه سر زلف و گهى گوشهء چادر گيرند هندوآسا همه هنگام شكر خندهء صبح * با لب يار كمِ طوطى و شكر گيرند سنگ در ساغر نيك و بد ايام زنند * وز كف سنگدلان نصفى « 2 » و ساغر گيرند طوق گردن ز سر گيسوى مشكين سازند * صيد گردون بخم زلف معنبر گيرند زير سقف گهرآگين فلك چون دم صبح * خوش بخندند و جهان در زر و گوهر گيرند كم زنان نرد دغا باختن آغاز كنند * مهرهء خصم بر اوميدِ مششدَر گيرند نعرهء نوشِ و شاقان « 3 » و سماع خوش چنگ * جان فزايند گه صبح و جهان برگيرند آن خميده قد لاغر تن موريخته را * بزنند و بنوازند و ببر درگيرند و آن تهى معدهء نه چشم سيه سوخته را * نالهء دل بده انگشت فروتر گيرند و آن كشف پشت خرف را كه همه تن شكمست * گردن و گوش بمالند چو بر بر گيرند وز خروش خوش آن دايره‌كردار دوروى * پاى چون دايره خواهند كه بر سر گيرند گرد نان همچو گريبان همه سر دربازند * تا يكى دم سر آن زلف معطر گيرند
هامش
( 1 ) - نيمچه : جامه و بالاپوش كوتاه ، شمشير كوتاه . ( 2 ) - نصفى : نوعى از جام شراب . ( 3 ) - و شاق : غلام مقبول ، پسر ، كودك .