تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 726

مساهمون:

ص٧٢٦
آسمان برخى بزمى كه در او از مى و جام * آذر از آب دهند آب از آذر گيرند چون به دو نيك جهان جمله فراموش كنند * باده بر ياد كف شاه مظفر گيرند
* * *
دلى كه تحفهء تو جان مختصر سازد * بسا كه قوت خود از گوشهء جگر سازد در آشيان دو عالم نگنجد آن مرغى * كه او ز شيوهء عشق تو بال و پر سازد بر آن گرى تو كه از صبر همچو تيغ خطيب * به پيش صاعقهء عشق تو سپر سازد غرامتست بر آن‌كس كه خاك پاى تو يافت * اگر ز قرصهء خورشيد تاج سر سازد به خون ما به ازين دستى از ميانه برآر * كه بىتو سوختگان را ازين بتر سازد بعاشقان رخ چون لاله در سحر منما * كه عاشقان ترا لالهء سحر سازد فلك حريف تو شد در جفا و اين بترست * كه با دو حادثه يكدل چگونه در سازد چو صبح طرهء شب رنگ تو جهان ببرد * ز غمزهاى تو روزى اگر حشر سازد رخم ز بهر تو زر ساختست شرمش باد * كه كار وصل چو تو نقره‌يى بزر سازد دلى كه نيست بشكرانه در ميانه نهم * گرم زمانه ز بازوى تو كمر سازد بسوخت خشك و ترم ز آه آتشين و هنوز * بر آن نه‌ام كه مرا بىتو خشك و تر سازد ز پيچ پيچى و شيرينيت عجب نبود * كه روزگار ز تو شكل نيشكر سازد به روى تو نظر آنكس كند كه سرمهء چشم * ز خاك بارگه شاه دادگر سازد
* * *
اى لعل تو دستگير شكر * وى جزع تو پايمرد عبهر هم جزع ترا سپهر در دام * هم لعل ترا ستاره در بر طفلى تو و بر لبت حلالست * خون دل ما چو شير مادر بر نه بلبم لب ار نديدى * در چشمهء آتش آب كوثر
* * *
در باغ زمانه كه نباتش همه زهر است * نىشكّر اگر چند خوش و سبز و تر آمد مفريب و نظر كن كه هم از گردش ايام * صدگونه گره بر دل يك نيشكر آمد فى الجمله جهان همچو رباطيست مسدس * كز شهر وجود و عدم او را دو در آمد