آسمان برخى بزمى كه در او از مى و جام * آذر از آب دهند آب از آذر گيرند
چون به دو نيك جهان جمله فراموش كنند * باده بر ياد كف شاه مظفر گيرند
* * *
دلى كه تحفهء تو جان مختصر سازد * بسا كه قوت خود از گوشهء جگر سازد
در آشيان دو عالم نگنجد آن مرغى * كه او ز شيوهء عشق تو بال و پر سازد
بر آن گرى تو كه از صبر همچو تيغ خطيب * به پيش صاعقهء عشق تو سپر سازد
غرامتست بر آنكس كه خاك پاى تو يافت * اگر ز قرصهء خورشيد تاج سر سازد
به خون ما به ازين دستى از ميانه برآر * كه بىتو سوختگان را ازين بتر سازد
بعاشقان رخ چون لاله در سحر منما * كه عاشقان ترا لالهء سحر سازد
فلك حريف تو شد در جفا و اين بترست * كه با دو حادثه يكدل چگونه در سازد
چو صبح طرهء شب رنگ تو جهان ببرد * ز غمزهاى تو روزى اگر حشر سازد
رخم ز بهر تو زر ساختست شرمش باد * كه كار وصل چو تو نقرهيى بزر سازد
دلى كه نيست بشكرانه در ميانه نهم * گرم زمانه ز بازوى تو كمر سازد
بسوخت خشك و ترم ز آه آتشين و هنوز * بر آن نهام كه مرا بىتو خشك و تر سازد
ز پيچ پيچى و شيرينيت عجب نبود * كه روزگار ز تو شكل نيشكر سازد
به روى تو نظر آنكس كند كه سرمهء چشم * ز خاك بارگه شاه دادگر سازد
* * *
اى لعل تو دستگير شكر * وى جزع تو پايمرد عبهر
هم جزع ترا سپهر در دام * هم لعل ترا ستاره در بر
طفلى تو و بر لبت حلالست * خون دل ما چو شير مادر
بر نه بلبم لب ار نديدى * در چشمهء آتش آب كوثر
* * *
در باغ زمانه كه نباتش همه زهر است * نىشكّر اگر چند خوش و سبز و تر آمد
مفريب و نظر كن كه هم از گردش ايام * صدگونه گره بر دل يك نيشكر آمد
فى الجمله جهان همچو رباطيست مسدس * كز شهر وجود و عدم او را دو در آمد