تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 717

مساهمون:

ص٧١٧
آرى عجب مدار كه از آب ابر چشم * در باغ و دشت لالهء نعمان همىرسد چونانكه روح و راحت و شادى بجان خلق * از فرّ ظلّ رايت سلطان همىرسد
* * *
جانا مپوش بر گل رخسار آستين * وز خون مرا مخواه چو گلنار آستين گلنارگون شدست ز خون دو چشم من * از عشق آن دو نرگس خونخوار آستين خواهى كه تا قفاى مه آسمان درى * بنماى روى چون مه و بردار آستين زلف معنبر تو حجاب رخت بس است * خيره مپوش بر گل رخسار آستين هرچند كآتش رخ تو هست بىگزند * با اين‌همه ز حزم نگه‌دار آستين ناگه مباد چون دل پرتاب من شود * در آتش رخ تو گرفتار آستين دامن‌كشان تو ميروى از كبر و مىكنم * پرخون من از دو ديدهء خون‌بار آستين درج دهان تنگ‌گشايى چو در سماع * دُر گيرد از لب تو بخروار آستين بوسد بعشق زهرهء زهرا تراستان * در رقص برزنى چو تو هموار آستين پُردُر شد از تو دامن آخر زمان چنانك * پر زر ز جود خواجهء احرار آستين و الا نظام دين كه ز بهر نثار او * گلبن كند پر از گل و دينار آستين هر روز وقت صبح فشاند چو مخلصان * بر آستانش گنبد دَوّار آستين . . . اى آنكه پيش پاى تو هر مرد سرفراز * در گردن افگند بستغفار آستين وقتى خوشست و چهره‌گشايان نوبهار * دارند پر ز نعمت فرخار آستين آراست همچو لعبت فرخار در چمن * هر شاخ گل كه داشت پر از خار آستين از مشكبار لاله و كافورگون سمن * شد باغ را چو طبلهء عطار آستين از عكس جام باده تو گويى كه برگ گل * بوسيده است ساقى و خمّار آستين پر مشك كرد لالهء نعمان كشِ قبا * پر زرّ و سيم نرگس عيّار آستين كرد از براى خدمت بزمت عروس‌وار * گلزار پر ز لؤلؤ شهوار آستين چون روى همچو ماه ترا ديد بامداد * افشاند بر جمال تو گلزار آستين تا چرخ نيلگون سلب باغ را كند * دامن ز لاجورد و ز زنگار آستين