تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 716

مساهمون:

ص٧١٦
تو چو رضوانى لبت چون سلسبيل و رخ بهشت * جان خود را كرده‌ام بر سلسبيل تو سبيل جان ديگر يابم و هرگز نميرم بعد ازين * گر به من بخشى دمى ز آن روح‌پرور سلسبيل زنجبيل عذب دارى در لب نوشين خويش * وز غم عشق تو دارم من تنى زار و عليل جان من يابد شفا و كم شود رنج دلم * گر لب نوشين تو بخشد بجانم زنجبيل بس ظريف افتاد در بستان خوبى روى تو * از لب همچون رطب با قامت همچون نخيل در همه عالم نبودى كس بخوبىّ تو يار * گر نخيل تو نبودى در رطب دادن بخيل تا كى از تيغ و سپر با من سخن گويى ، بس است * روى تو همچون سپر ، بينيت چون تيغ صقيل تير مژگان در كمان پرخم ابروى تو * دلرباى آمد چو اندر دست شه تيغ سليل « 1 »
* * *
اى دل بيار مژده كه جانان همىرسد * وَى ديده جاى ساز كه مهمان همىرسد وى تن اگرچه كار تو از غم بجان رسيد * جان را فرست پيش كه جانان همىرسد كار نشاط و لهو ز سر تازه كن كنون * چون رنجهاى هجر بپايان همىرسد ايام درد و محنت و شدّت همه گذشت * هنگام روح و راحت و درمان همىرسد چون بلبلان نوازان اندر بهار فضل * كآن تازه گل بصحن گلستان همىرسد ز آن پس كه ابر چشم تو بگريست بر رخت * امروز بر رخت گل خندان همىرسد
هامش
( 1 ) - سلّ : بركشيدن تيغ . سليل يعنى بركشيده از نيام .