راغ از تو پر از متاع خرخيز * باغ از تو پر از نگار كشمير
آيا خبر از كجات پرسم * گفت از در خسرو جهانگير
* * *
آن را كه چار گوشهء عزلت ميسر است * گو پنج نوبه زن كه شه هفتكشور است
بگذر ز چرخ و طبع كه بستانسراى انس * برتر ز طاق و طارم اين هفت منظر است
گر بوى كام هست نه زين هفت مدخنه است * ور عقد انس هست نه زين چارگوهر است
كام طمع بعالم صورت چه خوش كنى * كاين نقش شكّر است نه معنى شكّر است
در قرص مهر و گِردهء مه منگر و بدانك * بىاينهمه صداع دو نانى ميسر است
در شطّ حادثات برون آى از لباس * كاول برهنگى است كه شرط شناور است
از سالكان صادق پروانه ماند و بس * كاو در طواف كعبهء همت مجاور است
گفت آفت سر است و خموشى خلاص جان * در اختيار ازين دو يكى تن مخيّر است
زورق ز آب ديده كن و درنشين از آنك * درياى آتشين تو دشوار معبر است
رخ پر سرشك كن چو فلك وقت شام از آنك * بر هجر روز اشك شفق نيز احمر است
* * *
بناميزد بناميزد زهى خورشيد گلرنگش * بخرواران شكر پنهان بود در پستهء تنگش
چو از دشنام او در جنگ گوش من شكر خايد * دهان برهم زنم گويم زهى شيرينى جنگش
چو زر فرزند سنگ آمد چرا مشفق نمىگردد * بر اين رخسارهء زرين دل بيرحم چون سنگش
دل و دينم بيغما برد پس تاوانش بستانم * چو بر لشكرگه يغما حشر سازد شه زنگش
زرشك صورت او روح مانى آب شد جمله * بدان تا فرصتى يابد بشويد نقش ارژنگش
* * *
اى مرهم هر سينهء مجروح لب تو * فرسوده قدمهاى دل اندر طلب تو
گم كرد سر رشتهء تدبير دلم باز * در رشتهء سر گمشدهء بُلعجب تو
چون تار طرازست شب و روز تن من * تا بر طرف روز پديدست شب تو