چمانهء فلك از صفو خرمى تهى است * خزانهء ز مى از نقد مردميست فقير
مخواه شير ز فرزندخواره ما در طبع * چو شير گشت عذارت بدار دست ز شير
* * *
اى شمع زرد روى كه در آب ديدهاى * سر خيل عاشقان مصيبت رسيدهاى
فرهاد وقت خويشى ميسوز و ميگداز * تا خود چرا ز صحبت شيرين بريدهاى
يكشب سپند آتش هجران شوى چه باك * شش مه جمال وصل نه آخر تو ديدهاى
يارى بباد دادهاى ار نه چرا چو من * بدرنگ و اشكبار و نزار و خميدهاى
آن را كه نور ديده گمان بردهاى تو خود * دايم در آب ديده از آن نور ديدهاى
مرغى چنين شگرف كه در حدّ خود تويى * پروانه را بهم نفسى چون گزيدهاى
آرى تو خود چو از مگسى زادهاى باصل * امروز نيز با مگسى آرميدهاى
* * *
خاتون زمان بدست شبگير * برداشت ز چهره پردهء قير
چشم خوش اختران فروبست * از غمزه بخندهء تباشير
سرحان سحر قضيب دنبال * در قوسهء چرخ راند چون تير « 1 »
اوتاد زبانهاء اوتار * بر چنگ افق كشيد تقدير
پس دستزنان خروس قوال * آهنگ بلند كرد بر زير
من نيم غنوده نيم بيدار * كآمد نفس شمال شبگير
سرد و تر و خوش مزاجى او را * همچون دم غمگنان بتأثير
برخاستمش بپاى حرمت * بر دست نهاده دست توقير « 2 »
جانم به زبان عذر گويا * كاى عكسنماى چرخ تزوير
اى هفت زمين ز تو بنزهت * واى هشت جنان ز تو بتشوير « 3 »
هامش
( 1 ) - مراد برآمدن روشنى صبح كاذب است كه آن را ذنب السرحان گويند و سرحان در لغت بمعنى گرگ است .
( 2 ) - توقير : حرمت نهادن
( 3 ) - تشوير : پريشانى و آشفتگى و شرم .