حفظ آن جمله تن چنگى ، جماعت فضلا بپسنديدند . و اما بيت ديگر روشن است كه جماعت مغنيان بريشم سرآهنگى از براى جمال را بندند و آنچه در وقت ضرب ناخن بدان آيد آن را امّ الاوتار گويند و اين در غايت رقت و لطافت گفته است . » با توجيهى كه عوفى ازين سه بيت كرده و آنها را در غايت لطافت و رقت پنداشته ، حق آنست كه به بىنمكى آنها مقرّ و معترف باشيم ، و معنى عوفى هم مانند خود كلام شاعر در بيت اول رسانيست و ازينگونه ابيات در ديوان او كموبيش يافته مىشود .
از اشعار اوست :
اى كمينگاه فلك ابروى تو * آب روى آفتاب از روى تو
جاى جانها گوشهء شپّوش تو * دام دلها حلقهء گيسوى تو
كرد خلقى را چو غنچه چشمبند * يك فسون از نرگس جادوى تو
كس نداند تا چه تركى ميرود * با جهان از طرهء هندوى تو
ز آتش دل پيه چشمم آب گشت * چربشم اينست در پهلوى تو
رنگكى دارد بهشت امّا دماغ * برنتابد باد او بىبوى تو
چون برابر گونهيى باشد بجهد * ملك هر دو عالم و يك موى تو
سوى خود ميخوانيم يكره بگوى * تا كدامين سوست آخر سوى تو
بر سر كوى غمت بر تا اثير * هاىوهويى مىزند بر بوى تو
كم نگردد رونق حسن تو هيچ * گر بيفزايد سگى در كوى تو
نيستم نوميد كآخر عدل شاه * بركشد گوش دل بدگوى تو
شهريارى كآسمانش بنده گشت * روزبخت از روى او فرخنده گشت
روى در روى جفا آوردهاى * هرچ بتوان كرد با من كردهاى
از بن و بارم چو گل بركندهاى * در پى جورم چو گِل بسپردهاى
جانم آوردى بلب رحمى بيار * اين نه بس رسميست جان كآوردهاى