هر كرا زنهارى خود خواندهاى * تا نه بس زنهار در وى خوردهاى « 1 »
شد دريده پردهء من در جهان * تا تو از من همچو گل در پردهاى
يا مكن با من درشتى ور كنى * نرم شو چون گويمت مىخوردهاى
گر سرم چون كلك برگيرى رواست * نامم از ديوان چرا بستردهاى
نان در انبانم منه شرمى بدار * پس تو ميدان كآب رويم بردهاى
مىبيازارى چه گويد خسروت * كآن فلانى را چرا آزردهاى
آنكه عدلش هر كجا لشكر كشد * صبح هم ترسد كه خنجر بركشد
چرخ يار ارسلان طغرلست * كار كار ارسلان طغرلست
از در ايجاد تا خطّ عدم * گيرودار ارسلان طغرلست
هر دلى كز داغ خذلان فارغست * دوستدار ارسلان طغرلست
چرخ گردان با كمر شمشير نعش « 2 » * چتردار ارسلان طغرلست
بارگاه فتح و ايوان ظفر * در جوار ارسلان طغرلست
قصه بگذار آرزوى هر دو كَون * در كنار ارسلان طغرلست
شعر من سر بر نُهم گردون كشيد * كاختيار ارسلان طغرلست
نه سپهر از اختر مسعود اوست * هفتدريا جرعهء يك جود اوست . . .
* * *
همى نفرنفر آيد بلا بساحت من * ازين نفر نفراى دوستان نفيرنفير
چو چرخ بىسروپايم چو خاك بيدل و زور * ز خاك ديرنشين وز چرخ زود مسير
فلك بتعزيت عمر من درين ماتم * قباى سادهء خود را فروزدست بقير
غبار ركضت اين ابلق سوار شكن * ببرد خواب و قرارم ز ديدگان قرير « 3 »
هامش
( 1 ) - زنهار خوردن : پيمان شكستن
( 2 ) - مراد بنات النعش است كه بشمشير ماند
( 3 ) - قرير : روشن