بركند عشق خيمه و از لشكر جمال * تركان گريختند كه هندو جهان گرفت
ايمن نشسته بودم در كنج عافيت * آمد بلاى عشق و مرا ناگهان گرفت
از گوشهيى برآمد ازين « 1 » شوخ دلبرى * بربود دل ز دستم و پاى از ميان گرفت
باز شكار جوى قوامى نديدهاى * شاهين عشق كبك دلت را چنان گرفت
* * *
دل عاشق ز بيم جان نترسد * گرش كار افتد از سلطان نترسد
چه باكست از بلاها عاشقانرا * كه نوح از آفت طوفان نترسد
بعشق از جان تقرب كرده عاشق * چو اسمعيل از قربان نترسد
جفاكش وقت رنج از غم ننالد * مبارز روز جنگ از جان نترسد
كى انديشد ز دل آن را كه دل نيست * ز دريا مرد كشتيبان نترسد
قوامى را كه جان بازيست در عشق * ز رنج فُرقت جانان نترسد
همه آفاق دانند اينكه خشتى * كه در آب افتد از باران نترسد
* * *
كسى را نيست چون تو دلستانى * نكورويى ظريفى خوشزبانى
هرآنكس را بود نزد تو آبى * كجا خرّد همه عالم بنانى
همىگردم ز عشقت گرد عالم * كه تا يابم مگر همداستانى
ببستان جمالت زلف دارد * ز عنبر هر گلى را پاسبانى
ز خوزستان عشق آيد لبت را * ز شكّر هر زمانى كاروانى
مرا در پادشاهى جز دلى نيست * كه از رنج تو ناسايد زمانى
اگر فرمايى آرم پيشخدمت * دلى خود كى دريغ آيد ز جانى
وصالت را اگر هجران نبودى * كجا بودى ز هر عاشق فغانى
و ليك از اتفاق روزگارست * كه باشد هر ظريفى را گرانى
قوامى بر زبان تا راند نامت * فتاد از عشق تو در هر دهانى
هامش
( 1 ) - ازين : در مقام اشاره توأم با تعجب به كار رفته و در ديوان قوامى چندبار آمده است .
سعدى گويد :ازين مه پارهيى عابد فريبى * ملايك پيكرى طاوس زيبى