تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 706

مساهمون:

ص٧٠٦
بركند عشق خيمه و از لشكر جمال * تركان گريختند كه هندو جهان گرفت ايمن نشسته بودم در كنج عافيت * آمد بلاى عشق و مرا ناگهان گرفت از گوشه‌يى برآمد ازين « 1 » شوخ دلبرى * بربود دل ز دستم و پاى از ميان گرفت باز شكار جوى قوامى نديده‌اى * شاهين عشق كبك دلت را چنان گرفت
* * *
دل عاشق ز بيم جان نترسد * گرش كار افتد از سلطان نترسد چه باكست از بلاها عاشقانرا * كه نوح از آفت طوفان نترسد بعشق از جان تقرب كرده عاشق * چو اسمعيل از قربان نترسد جفاكش وقت رنج از غم ننالد * مبارز روز جنگ از جان نترسد كى انديشد ز دل آن را كه دل نيست * ز دريا مرد كشتيبان نترسد قوامى را كه جان بازيست در عشق * ز رنج فُرقت جانان نترسد همه آفاق دانند اين‌كه خشتى * كه در آب افتد از باران نترسد
* * *
كسى را نيست چون تو دلستانى * نكورويى ظريفى خوش‌زبانى هرآنكس را بود نزد تو آبى * كجا خرّد همه عالم بنانى همىگردم ز عشقت گرد عالم * كه تا يابم مگر همداستانى ببستان جمالت زلف دارد * ز عنبر هر گلى را پاسبانى ز خوزستان عشق آيد لبت را * ز شكّر هر زمانى كاروانى مرا در پادشاهى جز دلى نيست * كه از رنج تو ناسايد زمانى اگر فرمايى آرم پيش‌خدمت * دلى خود كى دريغ آيد ز جانى وصالت را اگر هجران نبودى * كجا بودى ز هر عاشق فغانى و ليك از اتفاق روزگارست * كه باشد هر ظريفى را گرانى قوامى بر زبان تا راند نامت * فتاد از عشق تو در هر دهانى
هامش
( 1 ) - ازين : در مقام اشاره توأم با تعجب به كار رفته و در ديوان قوامى چندبار آمده است . سعدى گويد :ازين مه پاره‌يى عابد فريبى * ملايك پيكرى طاوس زيبى
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 706 | ذبيح الله صفا