گويم كه بيار آن لب نوش « 1 » * گويى تو كه پارسى ندانم
با گرسنگان بخوان وصلت * گر هيچ كرى كند « 2 » بخوانم
آن رفت كه باقوام بودم * امروز قواميم نه آنم
* * *
خورشيد رخ ترا غلامست * بىروى تو عاشقى حرامست
ماهى تو ولى ز نور رويت * در گردن آفتاب فامست
چون زلف ترا گره گشايند * گويى كه زمانه تيره فامست
بىروى تو بامداد روشن * تاريكتر از نماز شامست
آنجا كه ز لب تو نقل بخشى * جان بر كف عاشقان چو جامست
ماهى تو و نيكوان ستاره * اين فخر من و ترا تمامست
ناديده شناسدت ازيرا * داند همهكس كه مه كدامست
ماندى به سفر مقيم و عاشق * از عهد تو هم بر آن مقامست
نامه مفرست اگرچه ما را * در نامه تسلّى سلامست
غمهاى تو بهترين رسولست * سوداى تو خوشترين پيامست
هرچند قيامتست حسنت * از عشق قواميش قوامست
* * *
لشكر كشيد عشق و مرا در ميان گرفت * خواهند مردمانم ازين در زبان گرفت
اندر زبان خلق فتادم ز دست عشق * تا بايدم بلا به درِ اين و آن گرفت
جانا غلام عشق تو گشتم برايگان * ميبايدت مرا بعنايت عنان گرفت
آزاد و پادشاه تن خويشم اى نگار * آخر مرا ببنده همى بر توان گرفت
نالنده گشت بلبل عشقم كه مر ترا * طاوس حسن بر سر سرو آشيان گرفت
با آفتاب و ماه و ستاره است آسمان * گويى كه نسخت رخ تو آسمان گرفت
چون خط دميد گر درخت عشق نعره زد * كآمد سپاه زاغ وصف بوستان گرفت
هامش
( 1 ) - در اصل شيرين بجاى نوش . براى صحت وزن تغيير داده شد
( 2 ) - كرى كردن : ارزيدن