تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 705

مساهمون:

ص٧٠٥
گويم كه بيار آن لب نوش « 1 » * گويى تو كه پارسى ندانم با گرسنگان بخوان وصلت * گر هيچ كرى كند « 2 » بخوانم آن رفت كه باقوام بودم * امروز قواميم نه آنم
* * *
خورشيد رخ ترا غلامست * بىروى تو عاشقى حرامست ماهى تو ولى ز نور رويت * در گردن آفتاب فامست چون زلف ترا گره گشايند * گويى كه زمانه تيره فامست بىروى تو بامداد روشن * تاريكتر از نماز شامست آنجا كه ز لب تو نقل بخشى * جان بر كف عاشقان چو جامست ماهى تو و نيكوان ستاره * اين فخر من و ترا تمامست ناديده شناسدت ازيرا * داند همه‌كس كه مه كدامست ماندى به سفر مقيم و عاشق * از عهد تو هم بر آن مقامست نامه مفرست اگرچه ما را * در نامه تسلّى سلامست غمهاى تو بهترين رسولست * سوداى تو خوشترين پيامست هرچند قيامتست حسنت * از عشق قواميش قوامست
* * *
لشكر كشيد عشق و مرا در ميان گرفت * خواهند مردمانم ازين در زبان گرفت اندر زبان خلق فتادم ز دست عشق * تا بايدم بلا به درِ اين و آن گرفت جانا غلام عشق تو گشتم برايگان * ميبايدت مرا بعنايت عنان گرفت آزاد و پادشاه تن خويشم اى نگار * آخر مرا ببنده همى بر توان گرفت نالنده گشت بلبل عشقم كه مر ترا * طاوس حسن بر سر سرو آشيان گرفت با آفتاب و ماه و ستاره است آسمان * گويى كه نسخت رخ تو آسمان گرفت چون خط دميد گر درخت عشق نعره زد * كآمد سپاه زاغ وصف بوستان گرفت
هامش
( 1 ) - در اصل شيرين بجاى نوش . براى صحت وزن تغيير داده شد ( 2 ) - كرى كردن : ارزيدن