تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 702

مساهمون:

ص٧٠٢
شكايت دلم از چشم آهوانهء اوست * به حق صحبت و جان امير بىآهو
* * *
عمرها كوتاه گشتست اى عزيزان زينهار * حسبة للّه كه پيش از مرگ دريابيد كار روزگار از دست ضايع گشت برداريد پاى * كاروان از شهر بيرون رفت بربنديد بار تا كى از غفلت بدست قهر ذو القرنين دهر * خويشتن در سدّ دنيا پيختن « 1 » يأجوج‌وار شغل دنيا نيست آخر همچو كار آخرت * كى بود ناز شب خلوت چو سهم روزبار يادتان نايد همى امسال از آنجا تا چه رفت * با عزيزانى كه اينجا با شما بودند پار جانهاتان سوختست و طبعهاتان ساختست * با سپهر تنگ‌خوى و اختر ناسازگار عقلها در مغزتان بنيادهاى پرخلل * جهلها در پيشتان ديوارهاى استوار روز و شب را عمر ميدانيد و هيچ آگه نه‌ايد * كز در مرگ شما اين حاجبست آن پرده‌دار صيدگاه آز گشت اين جايگاه دام و دد * مردمان بيكار و از ديوان به دو در پيشكار چرخ شد بىآفتاب و مملكت بىپادشاه * روى هامون بىمدار اجرام گردون بىمدار بر سپهر حكمت از اجرام تنها شد بروج * در جهان همّت از ديّار خالى شد ديار حكمت لقمان هبا و همّت مردان هدر * عالمى ويران در او نه نان ده و نه نامدار يافه گشته روزگار و رنجها ضايع شده * نيست حاصل كار ما را واىِ رنج روزگار تخم در شوره فشانده خشت در دريا زده * گشته سرگردان خلايق زير اين گردان حصار اى شياطين راز تو شكر و ملايك را گله * دوستان را كوه انده دشمنان را يار غار پشت كرده بر صراط و دوزخ و ايمن شده * ز آن ره تاريك و تيز و ز آن‌چه تاريك و تار گر ترا شكّى بود تا چون برانگيزد بحشر * صور اسرافيل خلقانرا بامر كردگار بنگر اينجا تا بهاران چون دم باد صبا * زنده انگيزد ز خاك مرده اسرافيل‌وار راه نيكان گير تا گيرى همه ملك بهشت * با بدان منشين و دوزخ را بايشان واگذار گر تو خواهى كز فراموشان نباشى روز حشر * جهد آن كن كز تو جز نيكى نماند يادگار
هامش
( 1 ) - پيختن و برپيختن : بستن ، پيچيدن و تاب دادن