عنبر لالهپوش پرشكنش * نافهء عشق مشكپاش منست
در جهان شاهنامهء ديگر * خلق را سرگذشت فاش منست
اى قوامى سراى عقل ترا * حجرهء عشق پرقماش منست
عقل دهروزه گر اتابك تست * عشق ديرينه خواجهتاش منست
دل من تا بود مفتش عشق * مدحت مير افتتاش منست
تاج آزادگان امير حسين * كه ندارد نظير در كونين
دادهام دل بدست نادانى * شده زين كار چون پشيمانى
پاى را در رهى نهادستم * كه نيرزد در او سرى نانى
اى دل از غم مجه كه نگزيرد * يوسفى را ز چاه و زندانى
هيچ دردى بعالم اندر نيست * كش نيايد بدست درمانى
جامهء روز را همىدوزد * هر سپيدهدمى گريبانى
عشق او خونبهاى اين دل من * از دلى نيكتر بود جانى
اى قوامى بيك تن تنها * منه از عشق ميل و بالانى « 1 »
رو كه ايدر نداند آوردن * بكلاغى كسى زمستانى « 2 »
هرچه در عشق كم كنى بدهد * هر يكى را امير تاوانى
تاج آزادگان امير حسين * كه ندارد نظير در كونين
گويى از دست عشق كى برهم * تا روم سر بتخت باز نهم
چه كنم زلف يار چون زر هست * زره او همىبرد زِرَهم
اى دل از من بشاه خوبان شو * تا نيارد فراق او سپهم
هامش
( 1 ) - بالان يعنى دام . ميل شايد چوب يا آهنى بود كه زير تله مينهادند و رشته بر آن مىبستند .
( 2 ) - بكلاغى زمستان آوردن : بيك گل بهار شدن