عشق را گو مزن كه بىزورم * دوست را گو مكش كه بىگنهم
هم ز مكر و سپيدكارى اوست * كاين چنين من ز عشق دل سيهم
چون مرا آن نگار بىآزرم * گفت جز جان و مال و دل نخوهم « 1 »
خويشتن را و يار بدخو را * چه دهم رنج بفگنم برهم
اى قوامى در آرزوى وصال * چون تو در هجر دلبران تبهم
ترك خوبان كنم كجا برم آن * تشت زرّين كه جان درو بدهم
گر مرا سربرهنه دارد بخت * حشمت مير بس بود كلهم
تاج آزادگان امير حسين * كه ندارد نظير در كونين
شاه و سالار دلبران بودست * تاج فرق سمنبران بودست
از نكورويى و خوشىگويى * از دَرِ « 2 » بزم مهتران بودست
از كرشمه بنوك غمزهء تيز * همچو تيغ دلاوران بودست
گاه عشرت ميان خوبان در * همچو خورشيد از اختران بودست
بر عمارتسراى حسن امروز * كار فرماى دلبران بودست
از لطافت بروزگار وصال * راحت روح پروران بودست
روز هجران عاشق مظلوم * مايهء ظلم گستران بودست
نشود بارگير درويشان * ز آنكه يار توانگران بودست
تاج آزادگان امير حسين * كه ندارد نظير در كونين
اى دل از عشق دستوپاى مزن * روى نيكوپرست و راى مزن
تكيه بر عقلِ تن گداز مكن * بانگ بر عشق جانفزاى مزن
هامش
( 1 ) - نخوهم : نخواهم .
( 2 ) - ازدر : لايق