تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 700

مساهمون:

ص٧٠٠
عشق را گو مزن كه بىزورم * دوست را گو مكش كه بىگنهم هم ز مكر و سپيدكارى اوست * كاين چنين من ز عشق دل سيهم چون مرا آن نگار بىآزرم * گفت جز جان و مال و دل نخوهم « 1 » خويشتن را و يار بدخو را * چه دهم رنج بفگنم برهم اى قوامى در آرزوى وصال * چون تو در هجر دلبران تبهم ترك خوبان كنم كجا برم آن * تشت زرّين كه جان درو بدهم گر مرا سربرهنه دارد بخت * حشمت مير بس بود كلهم تاج آزادگان امير حسين * كه ندارد نظير در كونين شاه و سالار دلبران بودست * تاج فرق سمنبران بودست از نكورويى و خوشىگويى * از دَرِ « 2 » بزم مهتران بودست از كرشمه بنوك غمزهء تيز * همچو تيغ دلاوران بودست گاه عشرت ميان خوبان در * همچو خورشيد از اختران بودست بر عمارتسراى حسن امروز * كار فرماى دلبران بودست از لطافت بروزگار وصال * راحت روح پروران بودست روز هجران عاشق مظلوم * مايهء ظلم گستران بودست نشود بارگير درويشان * ز آنكه يار توانگران بودست تاج آزادگان امير حسين * كه ندارد نظير در كونين اى دل از عشق دست‌وپاى مزن * روى نيكوپرست و راى مزن تكيه بر عقلِ تن گداز مكن * بانگ بر عشق جان‌فزاى مزن
هامش
( 1 ) - نخوهم : نخواهم . ( 2 ) - ازدر : لايق
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 700 | ذبيح الله صفا