تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 698

مساهمون:

ص٦٩٨
آتش عشق آفتى عجب است * عشق را اوّلين نظر سبب است دل عاشق به زير حقهء عشق * همچو مهره بدست بو العجب است « 1 » روز و شب آرزوى معشوقان * از پس يكدگر چو روز و شب است آنچه خاص منست لا تسأل * كه از آن سرو قدّ نوش لب است دلبرى خوش‌لبى نگارينى * كآدمى خلقت و پرى نسب است زلف او را كه طبع مشتاقست * خطّ او را كه عشق در طلب است آن نه زلف است رايت حسن است * و آن نه خطّ است آيت طرب است گر بر ديگرى شوم گويد * خيش « 2 » چون دارد آنكه را قصب « 3 » است ور ازو بوسه بايدم گويد * انگبين چون خورى ترا كه تب است او نداند مگر قوامى را * كز كسان امير منتجب است « 4 » تاج آزادگان امير حسين * كه ندارد نظير در كونين زلف معشوق مشكپاش منست * غمزهء دوست دورباش منست هر شب از ياد روى او تا روز * از گل و نسترن فراش منست سال و مه بارگيرانده عشق * لاشهء جسم و جان لاش منست لرزه بر من فتد ز ديدن دوست * حسن او گويى ارتعاش منست غزلى چون شكر همىگويم * ز آن دو لب اين‌قدر تراش « 5 » منست
هامش
( 1 ) - بو العجب ( بلعجب ) : در اينجا بمعنى مشعبد و مهره‌باز است . قوامى گويد :مهر تو ز آن مرا عجب آيد كه ناگهان * دلها چنان برد كه برد مهره بو العجبو سنائى گفته است :باد بهارى خويش او ناورد و جولان كيش او * صحرا و دريا پيش او چون مهره پيش بو العجب( 2 ) - خيش : پارچهء كتان كم‌بها و حصيرى كه بر در خانها و خيش خانها ميآويختند ( 3 ) - قصب : پارچهء كتانى لطيف ( 4 ) - مراد منتجب الدين حسين بن رضى الدين ابى سعد ورامينى است كه خاندانش از خاندانهاى مشهور شيعه بوده است و پدر او كعبه و روضهء پيغامبر ص را در زر گرفته بود . ( 5 ) - تراش : طمع ، آرزو .