آتش عشق آفتى عجب است * عشق را اوّلين نظر سبب است
دل عاشق به زير حقهء عشق * همچو مهره بدست بو العجب است « 1 »
روز و شب آرزوى معشوقان * از پس يكدگر چو روز و شب است
آنچه خاص منست لا تسأل * كه از آن سرو قدّ نوش لب است
دلبرى خوشلبى نگارينى * كآدمى خلقت و پرى نسب است
زلف او را كه طبع مشتاقست * خطّ او را كه عشق در طلب است
آن نه زلف است رايت حسن است * و آن نه خطّ است آيت طرب است
گر بر ديگرى شوم گويد * خيش « 2 » چون دارد آنكه را قصب « 3 » است
ور ازو بوسه بايدم گويد * انگبين چون خورى ترا كه تب است
او نداند مگر قوامى را * كز كسان امير منتجب است « 4 »
تاج آزادگان امير حسين * كه ندارد نظير در كونين
زلف معشوق مشكپاش منست * غمزهء دوست دورباش منست
هر شب از ياد روى او تا روز * از گل و نسترن فراش منست
سال و مه بارگيرانده عشق * لاشهء جسم و جان لاش منست
لرزه بر من فتد ز ديدن دوست * حسن او گويى ارتعاش منست
غزلى چون شكر همىگويم * ز آن دو لب اينقدر تراش « 5 » منست
هامش
( 1 ) - بو العجب ( بلعجب ) : در اينجا بمعنى مشعبد و مهرهباز است . قوامى گويد :مهر تو ز آن مرا عجب آيد كه ناگهان * دلها چنان برد كه برد مهره بو العجبو سنائى گفته است :باد بهارى خويش او ناورد و جولان كيش او * صحرا و دريا پيش او چون مهره پيش بو العجب( 2 ) - خيش : پارچهء كتان كمبها و حصيرى كه بر در خانها و خيش خانها ميآويختند
( 3 ) - قصب : پارچهء كتانى لطيف
( 4 ) - مراد منتجب الدين حسين بن رضى الدين ابى سعد ورامينى است كه خاندانش از خاندانهاى مشهور شيعه بوده است و پدر او كعبه و روضهء پيغامبر ص را در زر گرفته بود .
( 5 ) - تراش : طمع ، آرزو .