غمت ار جان من بخواهد برد * غمت از جان عزيزتر دارم
جز غم عاشقى و تنهايى * صد هزاران غم دگر دارم
ابلهى بين كه با ضعيفى خويش * دست با چرخ در كمر دارم
نه بر اندازهء سرى كه مراست * بسر تو كه دردسر دارم
من بيچاره مىنيارم گفت * آنچه زين چرخ چارهگر دارم
در هنر گرچه عالمى دگرم * عالمى خصم بىهنر دارم
* * *
چو روى خوب ترا بيند اين دو چشم رهى * پرآب گردد گويى همى سحاب شود
كه هست روى تو خورشيد و هركه در خورشيد * نگه كند به زمان چشم او پرآب شود
* * *
چون دست اجل جان شكر آيد غم تو * چون پاى قضا دربدر آيد غم تو
و آن روز كه گويم بسر آيد غم تو * سر برزند از زمين برآيد غم تو
* * *
اى دوست اگر داد كنى ور بيداد * تن در همه كارهات درخواهم داد
جانم نشود مگر بديدار تو شاد * روزى كه ترا نبينم آن روز مباد
* * *
تا چند ز نيكوى بجاى چو توى * و آنگه چو منى كشد جفاى چو توى
بر تارك دل خاك بلا بيخته باد * گر نيز « 1 » كند قصد هواى چو توى
* * *
چون يار مرا ديد سراسيمه و سست * وز جان و جهان هر دو برون آمده چُست
گفتا نه ز من شنيده بودى تو نخست * كانديشهء چون منى نه اندازهء تست ؟
* * *
جان گر ز غمت چو ابر بهمن گريد * وز رنج به صد هزار شيون گريد
هامش
( 1 ) - نيز : ديگر ، ازين پس