چون صبر رميده شد پيام تو چه سود * جان رفت ز پرسش و سلام تو چه سود
در آتش هجران تو اى جان جهان * دلسوخته شد وعدهء خام تو چه سود
* * *
در عشق تو دل نكرد ياد از دگرى * ديده ز وفا نشان نداد از دگرى
گرچه ستم از تو ديد و داد از دگرى * غمناك هم از توبِه كه شاد از دگرى
41 - تاج الدين باخرزى
تاج الدين اسمعيل باخرزى از اكابر و اعيان باخرز و از شاعران دورهء آل سلجوق است « 1 » و غير از الباخرزى ديگر بنام ابو القاسم على بن الحسن است كه عوفى ازو در مجلد اول لباب الالباب ( ص 68 - 71 ) سخن گفته است . وى از معاصران ابو الحسن طلحه و سمائى و بنابرين از شاعران نيمهء دوم قرن ششم بوده و در مرثيهء آن شاعر اين رباعى لطيف را سروده است :
جانى كه مرا بىتو بمرگ ارزانيست * گر هست درين تنم ز بىفرمانيست
دانى كه مرا پس از تو اى راحت جان * با درد تو زيستن ز بىدرمانيست
از اشعار اوست :
تا خبر وصل آن نگار نيايد * گلبن اميد من ببار نيايد
تا كه نيايد نگار من بكنارم * حسرت و درد مرا كنار نيايد
تا سر آن زلف بيقرار نگيرم * در دل بىصبر من قرار نيايد
تا كه ورا در بر استوار نگيرم * زندگى خويشم استوار نيايد
جان و جوانى مر از بهر تو بايست * بىتو كنون هر دوَم به كار نيايد
چشم ندارم بروزگار وصالت * بخت من اين روز و روزگار نيايد
از تو و هجر تو زينهار نخواهم * كز تو و هجر تو زينهار نيايد
* * *
تا بكوى تو رهگذر دارم * كافرم گر ز خود خبر دارم
دل ربودى و قصد جان دارى * رسم و آيين تو ز بر دارم
هامش
( 1 ) - لباب الالباب ج 2 ص 156 - 159