تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 691

مساهمون:

ص٦٩١
ز اشك چاره همىجويم و همىدانم * كه هم ز غايت بيچارگى است چارهء اشك
عوفى از قصائد و مقطعات او كه نادر بود چيزى در دست نداشته و گفته است كه اكثر نظم او در رباعيات بوده « 1 » و از آن جمله است :
اى عشق پرآشوب گناهم تو بسى * وى چهرهء يار عذر خواهم تو بسى بر روز جوانى ، كه سيه شد ز فراق ، * اى موى سپيد من گواهم تو بسى
* * *
تا از دل يكدگر خبر يافته‌ايم * از كينه و مهر هر دو دل تافته‌ايم من در طلب رضا و او در پى خشم * انصاف بده كه موى بشكافته‌ايم
* * *
روزى بگلستان كه خراميدى مست * از رنگ رخ تو گل بيفتاد از دست نظارهء روى تو بود گل پيوست * گل را تو چنان خوشى كه ما را گل هست
* * *
نام لب تو نقش نگين بايد كرد * زير قدمت ديده زمين بايد كرد گفتى كه سر تو دارم از عالم و بس * ترسم كه سر اندر سر اين بايد كرد
* * *
گر در دل من ندانى اندازهء درد * اى دوست سرشك سرخ بين و رخ زرد ور نيستى آگه كه به من هجر چه كرد * برخيز و بيا گرم بپرس از دم سرد
* * *
دوش از تو دلم شاد شد اى چشمهء نوش * و امشب ز غم فراقت آمد بخروش چيزى كه قياس آن نشايد كردن * يا محنت امشب است يا راحت دوش
* * *
آن دل كه كليد گنج هر شادى داشت * در هر كارى هزار استادى داشت شد بندهء تو بدان نمانست كه او * هرگز روزى نشان آزادى داشت
* * *
هامش
( 1 ) - راجع به ابو الحسن طلحه رجوع شود به لباب الالباب ج 2 ص 153 - 156