بهر ناخوش دلى برگردم از تو * چه خوش باشد كه اين فن بازيابم
مرا گويى كه آب از كار بردى * نبردم خود ز سر تيره است آبم
مكن شادى كر آن زلفين پرتاب * برى هر روز تا شب صبر و تابم
تمامست اينكه چشم نيم خوابت * ببندد هر شبى تا روز خوابم
سؤالى دارم اندر باب اميد * كه خون شد دل ز بيم آن جوابم
مرا گويى كه خواهى كرد رحمت * بر اينى يا همى دارى عذابم
* * *
از عشق لشكر امروز از ره درآمدست * وز عشق يار در دل من لشكر آمدست
در چشم عاشق امروز آن دلفريب يار * يا رب چگونه شاهد و چون دلبر آمدست
اين شكر با كه گويم كآن شكرين نگار * حالى ز گرد راه برِ چاكر آمدست
با من چه گفت گفت رهآورد مر ترا * از من همه غم دل و دردسر آمدست
گفتم چنين مگوى كه ديدار تو مرا * چون دل موافق و چو روان درخور آمدست
گفتم كه آمدست به تو نامههاى من * گفتا بجان خسرو مشرقگر آمدست
* * *
يكدم بمراعات دلم گرم ندارى * يك ذره مرا رحمت و آزرم ندارى
هرگه كه كنم ياد ترا با نفس سرد * گويى بفسوسم كه دم گرم ندارى
من دوست ندارم كه ترا دوست ندارم * تو شرم ندارى كه ز من شرم ندارى
40 - ابو الحسن طلحه
شهاب الدين ابو الحسن طلحه از شاعران لطيف قول قرن ششم و از اهل مرو بوده و با سمائى مروزى دوستى داشته است . امين احمد رازى او را از معاصران سنجر دانسته و درين صورت در نيمهء دوم قرن ششم ميزيست .
وى اين قطعه را در مرثيهء سمايى ساخته است :
ز بهر آنكه نبينم همى سمايى را * كنار من چو سمائى شد از ستارهء اشك
بژرف دريا ماند ز رنج فرقت او * كنار من كه نبينى در او كنارهء اشك
چو اشك من ز صفا رنگ لفظ او دارد * كنم ز بهر تسلّى دل نظارهء اشك