تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 687

مساهمون:

ص٦٨٧
چون هست تنگ بارى در طبع او سرشته * هر ساعتى به خواهش زو بار مى چه جويى خوش بانگ از سرايش چون لن ترانى آمد * زو هر دمى بزارى ديدار مى چه جويى چون گشتى و نديدى در كار او گشايش * آخر مرا نگويى زين كار مى چه جويى
* * *
ترا در دلبرى دستى تمامست * مرا در عاشقى دردى مدامست اگر از من برى صد جان حلالت * و گر بىتو زيم يك‌دم حرامست بدام تو جهانى شد گرفتار * مرا برگوى كآخر اين چه دامست همانا كآسمان و روزگارى * كه جور و آفت تو بر دوامست ز عشق تو كه جاويدان بماناد * بسوى دل پيام اندر پيامست سعادت بر سر كويت مقيمست * مرا ز آن بر سر كويت مقامست سمائى نشكند عهد تو هرگز * اگرچه از تو كارش بىنظامست دريغا كز پى سود وصالت * هر آن سودا كه پخت او جمله خامست
* * *
همه جز قصد جفا مىنكنى * حاجتم هيچ روا مىنكنى نكنى بر من بيچاره سلام * ور كنى جز بريا مىنكنى دوست دارى كه مرا غصه دهى * ز آن به من راه رها مىنكنى صد كرشمه بكنى در هر كام * و آن جز از رغم مرا مىنكنى تا بكى وعدهء ديدار دهى * چون بدان هيچ وفا مىنكنى با سمائى ز ستم هرچه كنى * جز بتعليم سما مىنكنى ز آن سبب همچو سما هر حركت * كه كنى جز ببلا مىنكنى
* * *