چون هست تنگ بارى در طبع او سرشته * هر ساعتى به خواهش زو بار مى چه جويى
خوش بانگ از سرايش چون لن ترانى آمد * زو هر دمى بزارى ديدار مى چه جويى
چون گشتى و نديدى در كار او گشايش * آخر مرا نگويى زين كار مى چه جويى
* * *
ترا در دلبرى دستى تمامست * مرا در عاشقى دردى مدامست
اگر از من برى صد جان حلالت * و گر بىتو زيم يكدم حرامست
بدام تو جهانى شد گرفتار * مرا برگوى كآخر اين چه دامست
همانا كآسمان و روزگارى * كه جور و آفت تو بر دوامست
ز عشق تو كه جاويدان بماناد * بسوى دل پيام اندر پيامست
سعادت بر سر كويت مقيمست * مرا ز آن بر سر كويت مقامست
سمائى نشكند عهد تو هرگز * اگرچه از تو كارش بىنظامست
دريغا كز پى سود وصالت * هر آن سودا كه پخت او جمله خامست
* * *
همه جز قصد جفا مىنكنى * حاجتم هيچ روا مىنكنى
نكنى بر من بيچاره سلام * ور كنى جز بريا مىنكنى
دوست دارى كه مرا غصه دهى * ز آن به من راه رها مىنكنى
صد كرشمه بكنى در هر كام * و آن جز از رغم مرا مىنكنى
تا بكى وعدهء ديدار دهى * چون بدان هيچ وفا مىنكنى
با سمائى ز ستم هرچه كنى * جز بتعليم سما مىنكنى
ز آن سبب همچو سما هر حركت * كه كنى جز ببلا مىنكنى
* * *