ور زمين را پيش شاه خسروان بوسه دهد * از لب و دندان كند پر لعل و گوهر باد و خاك
* * *
پيشانى و قفاى تو اى ترك دلستان * اين زهرهء زمينست آن ماه آسمان
كردند روى و موى تو طيره برنگ و بوى * اين برگ لاله و گل و آن شاخ ضيمران
روز قطيعت « 1 » و شب وصلت هر آينه * اين محنت جحيم است آن راحت جنان
بررفته قد و آن لب همچون عقيق تو * اين رشك نارون شد و آن رنج ناردان
زلفين تابدار و رخ آبدار تو * اين چون بنفشه آمد و آن همچو ارغوان
روى تو روز وصل و دو زلف تو گاه هجر * اين راحت دل آمد و آن آفت روان
زلفين جانفزاى و خط دلرباى تو * اين ساده ساج و قيرست آن سوده مشك و بان
رخسار و عارض تو ز خوشىّ و خرّمى * اين تازه نوبهارست آن طرفه بوستان
گشته است روز روشن و عيش فراخ من * اين تيره چون دو زلفت و آن تنگ چون دهان
سرخ و سپيد نوش لب و پاك ساعدت * اين از عقيق گنجست آن از بلوركان
دارد هميشه پسته و بادام تو دو چيز * اين شهد و نوش دارد و آن ناوك و ستان
جعد زرهنماى تو و زلف جعد تو * اين همچو چنبر آمد و آن همچو صولجان « 2 »
گويى كه قدّ خصم خداوند ما شدست * اين گوژ همچو دالى و آن چفته چون كمان
* * *
زلف نگار گفت كه از قير چنبرم * شب صورت و شبه صفت و مشك پيكرم
تركيبم از شبست و ز روزست مركبم * بالينم از گلست و زلاله است بسترم
يا در ميان ماه بود سال و مه تنم * يا بر كران روز بود روز و شب سرم
جنبانتر از هوايم و لرزانترم ز آب * تيرهترم ز خاك و هميشه برآذرم
با ورد هم نشينم و با دود هم قرين * با زهره هم قرانم و با مه مجاورم
هم در جوار مشكم و هم در پناه گل * هم مايهء عبيرم و هم رشك عنبرم
هامش
( 1 ) - قطيع : جدا . در اينجا بمعنى جدايى است .
( 2 ) - صولجان : چوگان