دلالت بر قدرت اين شاعر درآوردن مضامين لطيف و معانى بديع دارد . عوفى در شرح حال ابو الحسن طلحه قطعهيى از وى در رثاء سمائى نقل كرده است « 1 » و چون امين احمد رازى در هفتاقليم ابو الحسن طلحه را هم از معاصران سنجر ميشمارد ازين راه هم براى همعهدى سمائى با سنجر و زندگى در نيمهء دوم قرن ششم قرينهء تازهيى بدست ميآيد .
اين اشعار لطيف را عوفى ازو در لباب الالباب آورده است :
دل از كار خود آنگه برگرفتم * كه با تو عشقبازى درگرفتم
ز جان خويش دست آنگاه شستم * كه مهرت را چو جان دربر گرفتم
بسا شب كز تو گفتم رو بتابم * چو روز آمد غمت از سر گرفتم
چو دانستم كه با تو درنگيرد * حديثم ، زود راه درگرفتم
بباغ عشق شاخ وصل كشتم * و ليكن هجر از او برگرفتم « 2 »
مرا گفتى دل از ما برگرفتى * گزافست يعلم اللّه گر گرفتم
* * *
معشوقه سر وفا ندارد * سرمايه بجز جفا ندارد
گر درنگرى به روى زيباش * آن سرو روان روا ندارد
گويم سخنان عشق و پاسخ * جز توبه و جز دعا ندارد
فرخ رخ آنكه هست عاشق * معشوقهء پارسا ندارد
بوسى بخرم ازو بجانى * دانم كه سر عطا ندارد
زو بوسه بجان خريد بايد * كاو بوسهء كمبها ندارد
* * *
اى دل وفا ز خود جوى از يار مى چه جويى * نرمى ز برگ گل جوى از خار مى چه جويى
در عشق آن ستمگر آرام چون بخواهى * در چنگ شير شرزه زنهار مى چه جويى
هامش
( 1 ) - لباب الالباب ج 2 ص 153
( 2 ) - در نسخهء چاپى لباب الالباب :و ليكن هجر ازو برتر گرفتم