رشيد وطواط نيز يك بيت او را آورده و گفته است : « كمالى گويذ نيكو ، و از صفت قلم بمدح ممدوح آيذ و اين تخلص كمالى خوبست و اعتقاد من آنست كى در عرب و عجم هيچكس به ازين تخلص نكردست و اين از كارهاى كمالى بديع است ، شعر :
رخ تيره سر بريذه نگونسار و مشكبار * گويذ كى نوك خامهء دستور كشورم » « 1 »
بهرحال جودت الفاظ و لطف معانى كمالى از قديم مشهور و مورد اعتراف استادان شعر و ناقدان سخن بوده است « 2 » . ممدوح وى در سخن معز الدين و الدنيا سنجر بن ملكشاه بود و اين اشعار ازوست :
گر زند آسيب زلف ترك من بر باد و خاك * از خوشى با مشك و با عنبر زند سر باد و خاك
رنگ روى و بوى مويش گر بيابد خاك و باد * گردد از شكلش قرين چين و چنبر باد و خاك
چون نشيند گرد ميدان بر جبين و جعد او * گر بيفشاند شود پر مشك و عنبر باد و خاك
موى و روى او همىدارد ز رنگ و بوى خويش * هم معطر آب و آتش هم منور باد و خاك
ور ز زلف و دو لب و دندان او يابند اثر * گردد از جيم و زميم و سين مصور باد و خاك
قدّ او را گر بديدى خاك و باد از ابتدا * در چمن هرگز نپروردى صنوبر باد و خاك
گر هوا و گرد بر زلف و لبش يابد گذر * گردد اندر حال پرشمشاد و شكّر باد و خاك
ز آنك چون اندام او ديدست سوسن را بباغ * بر سر سوسن نهاد از سيم افسر باد و خاك
هامش
( 1 ) - حدائق السحر ص 32 و حواشى آن ص 115 - 118
( 2 ) - لباب الالباب ج 1 ص 86