بوده و آنجا كه گفته است : شعرهاى كمالى آن بسخن . . . همانا در مدح اوست » « 1 »
اين قصيده كه هدايت گفته در ديوان انورى موجود است و چون وصف رائعى است از سخن كمالى بنقل همهء آن در اينجا ميپردازيم :
شعرهاى كمالى آن بسخن * پاى طبعش سپرده فرق كمال
گرچه نزديك ديگران نظميست * مجمل از مفردات وهم و خيال
سخن چند معجزست مرا * در سخنهاش سخت لايق حال
گويم آن در خزانههاى ازل * بوده موزون طويلههاى لئال
همه همچون ازل قديم نهاد * همه همچون فلك عزيز مثال
مايهشان داده از مزاج درست * صدف جود ايزد متعال
همه را ديده چشم صَرف خرد * همه را سفته دست سحر حلال
بمعانى فزوده قدر و بها * چون جواهر بگردش احوال
از نقاب عدم چو رخ بنمود * آن بلند اختر مبارك فال
آن جواهر چنان كه رسم بود * زرفشان بر مرا قد اطفال
ريخت بر آستان خاطر او * روز مولودش آستين جلال
چون چنان شد كه در سخن بشناخت * حلقهء زلف راز نقطهء خال
دست و طبعش برشتهء شب و روز * بست بر گوش و گردن مه و سال
اوست كز خاطر چو آتش تيز * شعر زايد همى چو آب زلال
خاطر من كه گوى بربايد * بكفايت ز جادوى محتال
چون بديد آن سخن پشيمان گشت * از همه گفتهها صواب و محال
اى مسلّم بنكته در اشعار * وى مقدم ببذله در امثال
طبع پاكت چو بر سؤال جواب * وهم تيزت چو بر جواب سؤال
تا زند دست آفتاب سپهر * آب عرض جنوب و عرض شمال
آفتاب شعار شعر ترا * بر سپهر بقا مباد زوال
هامش
( 1 ) - مجمع الفصحا ج 1 ص 486 - 487