چند ازين گرچه برگ اين دارم * چند ازين گرچه جاى آن دارى
از غمت روى بر زمين دارم * وز جفا سر بر آسمان دارى
چون گرانى همىبخواهم برد * سر چه بر انورى گران دارى
* * *
نى دل ز وصال تو نشانى دارد * نى جان ز فراق تو امانى دارد
بيچاره تنم همه جهان داشت به تو * و اكنون بهزار حيله جانى دارد
* * *
يكشب مه گردون برخت مىنگريد * وز رشك ز ديده خون دل مىباريد
يك قطره از آن بر رخ زيبات چكيد * و آن خال بدان خوشى از آن گشت پديد
* * *
دوش از كف دست آن بت عشقفروش * تا روز مىِ وصال مىكردم نوش
امشب من و صد هزار فرياد و خروش * تا باز شبى كيم بود چون شب دوش
* * *
آن دل كه تو ديدهاى فكارست هنوز * وز عشق تو با نالهء زارست هنوز
و آن آتش دل بر سر كارست هنوز * و آن آب دو ديده برقرارست هنوز
* * *
عشقى كه همه عمر بماند اينست * دردى كه ز من جان بستاند اينست
كارى كه كسش چاره نداند اينست * و آنشب كه بروزم نرساند اينست
* * *
با روى تو از عافيت افسانه بماند * وز چشم تو عقل شوخ ديوانه بماند
ايام ز فتنهء تو در گوشه نشست * خورشيد ز سايه تو در خانه بماند
* * *
بس شب كه بروز بردم اندر طلبت * بس روز طرب كه ديدم از وصل لبت
رفتى و كنون روز و شب اين ميگويم * كاى روز وصال يار خوش باد شبت
* * *