وى ز تير غمزهء تو روح را * هر دم اندر ديده پيكانى دگر
نيست بر اثبات يزدان نزد عقل * از تو بهتر هيچ برهانى دگر
گر ببيند روى خوبت اهرمن * بىگمان گويد كه : يزدانى دگر !
اى فروبرده بوصلت از طمع * هر دلى بيهوده دندانى دگر
وى برآورده ز عشقت در هوس * هر كسى سر از گريبانى دگر
دل بفرمانت به ترك جان بگفت * اى به از جان هست فرمانى دگر
نيست بيمار غم عشق ترا * بهتر از درد تو درمانى دگر
* * *
اگر نقش رخت بر جان ندارم * بزلف كافرت ايمان ندارم
ز تو يك درد را درمان مبادم * اگر جز درد بىدرمان ندارم
ز عشقت رازها دارم و ليكن * ز بىصبرى يكى پنهان ندارم
صبوريرا مگر معذور دارى * دلى مىبايد و من آن ندارم
مرا گويى ز پيوندم چه دارى * چه دارم جز غم هجران ندارم
* * *
از دور بديدم آن پرى را * آن رشك بتان آزرى را
بر گوشهء عارض چو كافور * درهم زده زلف عنبرى را
بر دامن هجر وصل بسته * بدبختى و نيكاخترى را
ترسان ترسان بطنز گفتم * آن مايهء ناز و دلبرى را
كز بهر خداى را كرايى * گفتا به خدا كه انورى را
* * *
روى چون ماه آسمان دارى * قد چون سرو بوستان دارى
در ميان دلى و خواهى بود * خويشتن چند بر كران دارى
راز من در غمت چو پيدا گشت * روى تا كى ز من نهان دارى
گر نهانى و بىوفا چه عجب * جانى و عادت آنچنان دارى