تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 679

مساهمون:

ص٦٧٩
وى ز تير غمزهء تو روح را * هر دم اندر ديده پيكانى دگر نيست بر اثبات يزدان نزد عقل * از تو بهتر هيچ برهانى دگر گر ببيند روى خوبت اهرمن * بىگمان گويد كه : يزدانى دگر ! اى فروبرده بوصلت از طمع * هر دلى بيهوده دندانى دگر وى برآورده ز عشقت در هوس * هر كسى سر از گريبانى دگر دل بفرمانت به ترك جان بگفت * اى به از جان هست فرمانى دگر نيست بيمار غم عشق ترا * بهتر از درد تو درمانى دگر
* * *
اگر نقش رخت بر جان ندارم * بزلف كافرت ايمان ندارم ز تو يك درد را درمان مبادم * اگر جز درد بىدرمان ندارم ز عشقت رازها دارم و ليكن * ز بىصبرى يكى پنهان ندارم صبوريرا مگر معذور دارى * دلى مىبايد و من آن ندارم مرا گويى ز پيوندم چه دارى * چه دارم جز غم هجران ندارم
* * *
از دور بديدم آن پرى را * آن رشك بتان آزرى را بر گوشهء عارض چو كافور * درهم زده زلف عنبرى را بر دامن هجر وصل بسته * بدبختى و نيك‌اخترى را ترسان ترسان بطنز گفتم * آن مايهء ناز و دلبرى را كز بهر خداى را كرايى * گفتا به خدا كه انورى را
* * *
روى چون ماه آسمان دارى * قد چون سرو بوستان دارى در ميان دلى و خواهى بود * خويشتن چند بر كران دارى راز من در غمت چو پيدا گشت * روى تا كى ز من نهان دارى گر نهانى و بىوفا چه عجب * جانى و عادت آن‌چنان دارى