تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 678

مساهمون:

ص٦٧٨
گفتمش اى مسكين غلط اينك ازينجا كرده‌اى * آنهمه برگ و نوادانى كه آنجا از كجاست درّ و مرواريد طوقش اشك طفلان منست * لعل و ياقوت ستامش خون ايتام شماست او كه تا آب سبو پيوسته از ما خواستست * گر بجويى تا بمغز استخوانش از نان ماست خواستن كديه است خواهى عشر خوان خواهى خراج * ز آنكه گرده نام باشد يك حقيقت را رواست چون گدايى چيز ديگر نيست جز خواهندگى * هركه خواهد گر سليمانست و گر قارون گداست
* * *
جمالت بر سر خوبى كلاهست * نه رويست اين بناميزد كه ماهست تويى كز زلف و رخ در عالم حسن * ترا هم نيم‌شب هم چاشتگاهست بسا خرمن كه آتش در زدى تو * هنوزت آب شوخى زير كاهست پى عهدت نيايد خود درين راه * كه آنجا تا وفا صدساله راهست ز عشقت روز عمرم در شب افتاد * وزين غم بر دلم روز سياهست شبى قصد لبت كردم از آنگاه * سپاه كين و خشمت در سپاهست بتير غمزه آخر انورى را * بكشتى و برين خلقى گواهست لبت را گو كه ترتيب ديت كن * سر زلفت مبر كو بىگناهست
* * *
كار جهان نگر كه جفاى كه مىكشم * دلرا بپيش عهد و وفاى كه مىكشم اين نعره‌هاى گرم ز بهر كه ميزنم * وين بادهاى سرد براى كه مىكشم بهر رضاى دوست ز دشمن جفا كشند * چون دوست نيست بهر رضاى كه مىكشم اى روزگار عافيت آخر كجا شدى * بارى بيا ببين كه بلاى كه مىكشم شهريست انورى و شب و روز اين غزل * كار جهان نگر كه جفاى كه مىكشم
* * *
اى غم تو جسم را جانى دگر * جان نيابد چون تو جانانى دگر اى بزلف كافر تو عقل را * هر زمانى تازه ايمانى دگر