گفتمش اى مسكين غلط اينك ازينجا كردهاى * آنهمه برگ و نوادانى كه آنجا از كجاست
درّ و مرواريد طوقش اشك طفلان منست * لعل و ياقوت ستامش خون ايتام شماست
او كه تا آب سبو پيوسته از ما خواستست * گر بجويى تا بمغز استخوانش از نان ماست
خواستن كديه است خواهى عشر خوان خواهى خراج * ز آنكه گرده نام باشد يك حقيقت را رواست
چون گدايى چيز ديگر نيست جز خواهندگى * هركه خواهد گر سليمانست و گر قارون گداست
* * *
جمالت بر سر خوبى كلاهست * نه رويست اين بناميزد كه ماهست
تويى كز زلف و رخ در عالم حسن * ترا هم نيمشب هم چاشتگاهست
بسا خرمن كه آتش در زدى تو * هنوزت آب شوخى زير كاهست
پى عهدت نيايد خود درين راه * كه آنجا تا وفا صدساله راهست
ز عشقت روز عمرم در شب افتاد * وزين غم بر دلم روز سياهست
شبى قصد لبت كردم از آنگاه * سپاه كين و خشمت در سپاهست
بتير غمزه آخر انورى را * بكشتى و برين خلقى گواهست
لبت را گو كه ترتيب ديت كن * سر زلفت مبر كو بىگناهست
* * *
كار جهان نگر كه جفاى كه مىكشم * دلرا بپيش عهد و وفاى كه مىكشم
اين نعرههاى گرم ز بهر كه ميزنم * وين بادهاى سرد براى كه مىكشم
بهر رضاى دوست ز دشمن جفا كشند * چون دوست نيست بهر رضاى كه مىكشم
اى روزگار عافيت آخر كجا شدى * بارى بيا ببين كه بلاى كه مىكشم
شهريست انورى و شب و روز اين غزل * كار جهان نگر كه جفاى كه مىكشم
* * *
اى غم تو جسم را جانى دگر * جان نيابد چون تو جانانى دگر
اى بزلف كافر تو عقل را * هر زمانى تازه ايمانى دگر