گفت پيران شكستهء دهرند * در جوانى شكسته بايد بود
* * *
شادمانى گزين و نيكى جوى * زندگانى وفا نخواهد كرد
از سر روزگار گرد برآر * پيش از آن كز سرت برآرد گرد
* * *
حكايتى است بفضل استماع بايد كرد * به شرط آنكه نگيريد ازين سخن آزار
بروزگار ملكشه عرابيى حج رو * مگر ببارگهش رفت از قضا گه بار
سؤال كرد كه امسال عزم حج دارم * مرا اگر بدهد پادشاه صد دينار
چو حلقهء در كعبه بگيرم از سر صدق * براى دولت و عمرش دعا كنم بسيار
چو پادشه بشنيد اين سخن بخازن گفت * كه آنچه خواست عرابى برود دوچندان آر
برفت خازن و آورد و پيش شه بنهاد * بلطف گفت شه او را كه سيّدى بردار
سپاس دار و بدان كاين دويست دينارست * صداست زاد ترا و كراى و پاىافزار
صد دگر بخموشانه « 1 » مىدهم رشوت * نه بهر من ز براى خدايرا زنهار
كه چون بكعبه رسى هيچ ياد من نكنى * كه از وكيل مزور تباه گردد كار
* * *
در جهان چندانكه خواهى بيشمار * نيستى و محنت و ادبير هست
وز فلك چندانكه جويى بىقياس * نفرت آهو و خشم شير هست
گر ز بالاى سپهر آگه نهاى * اين قياسش كن كه اندر زير هست
دورها بگذشت و بر خوان نياز * كافرم گر جز قناعت سير هست
نام آسايش همى بردم شبى * چرخ گفتا اين تمنى دير هست
* * *
آن شنيدستى كه روزى ابلهى با زيركى * گفت كاين والى شهر ما گدايى بىحياست
گفت چون باشد گدا آن كز كلاهش تكمهيى * صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست
هامش
( 1 ) - خموشانه : حق سكوت