تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 675

مساهمون:

ص٦٧٥
باد با آب شمر آن كند اندر بستان * كه كند با رخ آيينه بسوهان صيقل و آن كند عكس رخ لاله بگردش كه بشب * عكس آتش نكند گرد تنور و منقل مرغزارى شود اكنون فلك و ابر درو * راست چونانكه تو گويى همه ناقه است و جمل از پى آنكه مزاجش نكند فاسد خون * سرخ‌بيد از همه اعضا بگشايد اكحل « 1 » هر نماز دگرى 2 بر افق از قوس قزح * درگهى بينى افراشته تا اوج زحل بر مثالى كه بچيزيش مثل نتوان زد * جز بعالى درِ دستور جهان صدر اجل
* * *
رو ز عيش و طرب و بستانست * روز بازار گل و ريحانست تودهء خاك عبيرآميزست * دامن باد عبير افشانست وز ملاقات صبا روى غدير * راست چون آژدهء سوهانست لاله بر شاخ زمرد به مثل * قدحى از شبه و مرجانست تا كشيدست صبا خنجر بيد * همه گلزار پر از پيكانست فلك از هاله سپر ساخت مگر * با چمنشان بجدل پيمانست ميل اطفال نبات از پى قوت * سوى بالا بطبيعت ز آنست كه كنون ابر دهد روزيشان * هر كرا نفس نباتى جانست باز بر پردهء الحان بلبل * مطرب بزمگه بستانست كز پى بزمگه نوروزى * باغ را باد صبا مهمانست شاهد باغ ز مشاطهء طبع * غرقه اندر گهر الوانست چهرهء باغ ز نقاش بهار * بنكويى چو نگارستانست ابر آبستن درى است گران * وز گرانيش گهر ارزانست به كف خواجهء ما ماند راست * كه برين دعوى آن برهانست مضمر اندر كف اين دينارست * مد غم اندر دل آن بارانست
هامش
( 1 ) - اكحل : رگ ميانين دست كه رگ هفت اندام و رگ ميزاب البدن نيز گويند