باد با آب شمر آن كند اندر بستان * كه كند با رخ آيينه بسوهان صيقل
و آن كند عكس رخ لاله بگردش كه بشب * عكس آتش نكند گرد تنور و منقل
مرغزارى شود اكنون فلك و ابر درو * راست چونانكه تو گويى همه ناقه است و جمل
از پى آنكه مزاجش نكند فاسد خون * سرخبيد از همه اعضا بگشايد اكحل « 1 »
هر نماز دگرى 2 بر افق از قوس قزح * درگهى بينى افراشته تا اوج زحل
بر مثالى كه بچيزيش مثل نتوان زد * جز بعالى درِ دستور جهان صدر اجل
* * *
رو ز عيش و طرب و بستانست * روز بازار گل و ريحانست
تودهء خاك عبيرآميزست * دامن باد عبير افشانست
وز ملاقات صبا روى غدير * راست چون آژدهء سوهانست
لاله بر شاخ زمرد به مثل * قدحى از شبه و مرجانست
تا كشيدست صبا خنجر بيد * همه گلزار پر از پيكانست
فلك از هاله سپر ساخت مگر * با چمنشان بجدل پيمانست
ميل اطفال نبات از پى قوت * سوى بالا بطبيعت ز آنست
كه كنون ابر دهد روزيشان * هر كرا نفس نباتى جانست
باز بر پردهء الحان بلبل * مطرب بزمگه بستانست
كز پى بزمگه نوروزى * باغ را باد صبا مهمانست
شاهد باغ ز مشاطهء طبع * غرقه اندر گهر الوانست
چهرهء باغ ز نقاش بهار * بنكويى چو نگارستانست
ابر آبستن درى است گران * وز گرانيش گهر ارزانست
به كف خواجهء ما ماند راست * كه برين دعوى آن برهانست
مضمر اندر كف اين دينارست * مد غم اندر دل آن بارانست
هامش
( 1 ) - اكحل : رگ ميانين دست كه رگ هفت اندام و رگ ميزاب البدن نيز گويند