تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 674

مساهمون:

ص٦٧٤
درين هوس كه خرامان نگار من برسيد * بر آن صفت كه برآيد ز كوه‌پيكر خور فروگسسته بعناب عنبرين سنبل * فروشكسته بخوشاب بسدّين شكّر همىگرفت بلؤلؤ عقيق در ياقوت * همى نهفت بفندق بنفشه در مرمر سرشك نرگس او مينمود بر زلفش * چنان كه ريخته بر سبزه دانهاى گهر بطعنه گفت كه عهد و وفاى عاشق بين * بطنز گفت كه مهر و وفاى دوست نگر بجاى ملحم چينى هوا مكن بالين * بجاى اطلس رومى زمين مكن بستر خداى گفت حضر هست بر مثال بهشت * رسول گفت سفر هست برنهاد سقر جواب دادم كاى ماه روى غاليه موى * به آب ديده مزن بر دل رهى آذر بصبر باد فلك در حضر ترا ناصر * بعون باد خدا در سفر مرا ياور
* * *
سفر مربى مر دست و آستانهء جاه * سفر خزانهء مالست و اوستاد هنر در آن ديار كه در چشم خلق خوار شوى * سبك سفر كن از آنجا برو بجاى دگر به شهر خويش درون بىخطر بود مردم * بكان خويش درون بىبها بود گوهر درخت اگر متحرك شدى ز جاى بجاى * نه جور اره كشيدى و نه جفاى تبر بجرم خاك و فلك در نگاه بايد كرد * كه اين كجاست ز آرام و آن كجا ز سفر
* * *
جرم خورشيد چو از حوت درآيد بحمل * اشهب « 1 » روز كند ادهم « 2 » شب را ارجل « 3 » سبزه چون دست بهم درزند اندر صحرا * لاله را پاى به گل درشود اندر مَنهل « 4 » ساعد و ساق عروسان چمن را بينى * همه بربسته حلىّ و همه پوشيده حلل پيش پيكان گل و خنجر بيد از پى آنك * تا نسازند كمين و نسگالند جدل بر محيط فلك از هاله سپر سازد ماه * بر بسيط كره از خويد زره پوشد تل
هامش
( 1 ) - اشهب : خاكسترى ، سياهى كه سپيدى بر آن غالب باشد ( 2 ) - ادهم : سياه ( 3 ) - ارجل : اسب يك پاى سفيد ( 4 ) - منهل : آبخور ، چشمه‌يى كه شتران از آن آب خورند .