تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 673

مساهمون:

ص٦٧٣
باقى بدوامى كه در آحاد سنينش * ساعات شمارند الوف دَوَرانرا « 1 » قائم بوزيرى كه ز آثار وجودش * مقصود عيان گشت وجود حَيَوانرا « 2 » صدرى كه بجز فتوى مفتى نفاذش * در ملك معين نكند آيت‌شانرا در حال رضا روح فزاينده بدنرا * در وقت سخا پاى گشاينده روانرا آن خواجهء ديرينه كه تدبير صوابش * در بندگى شاه كشد قيصر و خانرا دستور جلال الدين كز درگه عاليش * انصاف رسانند هر انصاف رسانرا آنجا كه زبان قلمش در سخن آيد * بر معجزه تفضيل بود سحر بيانرا و آنجا كه محيط كف او ابر برانگيخت * بر ابر كشد حاصل باران بنانرا از سيرت و سان رشك ملوك و ملك آمد * حاصل نتوان كرد چنين سير وسانرا از مرتبه دانيست درين مرتبه ، دانى ؟ * يزدان ندهد مرتبه جز مرتبه دانرا تا هيچ گمان كم نكند زور يقين را * تا هيچ خبر خم ندهد پشت عيانرا شه ناگزرانست « 3 » چو جان در بدن ملك * يا رب تو نگه‌دار مرين ناگزرانرا
* * *
نماز شام بصحن فلك نمود مرا * عروس چرخ چو بنهفت روى در چادر بدان صفت كه شود غرقه كشتى زرين * به طرف دريا چون بگسلد ازو لنگر ستارگان همه چون لعبتان سيم‌اندام * بسوگ مهر برافگنده نيلگون معجر بنات نعش همىگشت گرد قطب چنان * كه گرد حقهء پيروزه گوهرين چنبر بر آن مثال همى تافت راه كاه‌كشان * كه در بنفشه‌ستان بركشيده صف عبهر ز تيغ كوه بتابيد نيم‌شب پروين * چنان كه در قدح لاجورد هفت دُرَر ز طرف ميزان ميتافت صورت مريخ * بدان صفت كه مى لعل رنگ در ساغر فلك بلعبت مشغول و من بتوشهء راه * جهان ببازى مشغول و من بعزم سفر
هامش
( 1 ) - مراد از دوران « سال » است ( 2 ) - حيوان : جانور يعنى زنده و حىّ ( 3 ) - ناگزران : آنچه وجود آن ضرور و ناگزير است