باقى بدوامى كه در آحاد سنينش * ساعات شمارند الوف دَوَرانرا « 1 »
قائم بوزيرى كه ز آثار وجودش * مقصود عيان گشت وجود حَيَوانرا « 2 »
صدرى كه بجز فتوى مفتى نفاذش * در ملك معين نكند آيتشانرا
در حال رضا روح فزاينده بدنرا * در وقت سخا پاى گشاينده روانرا
آن خواجهء ديرينه كه تدبير صوابش * در بندگى شاه كشد قيصر و خانرا
دستور جلال الدين كز درگه عاليش * انصاف رسانند هر انصاف رسانرا
آنجا كه زبان قلمش در سخن آيد * بر معجزه تفضيل بود سحر بيانرا
و آنجا كه محيط كف او ابر برانگيخت * بر ابر كشد حاصل باران بنانرا
از سيرت و سان رشك ملوك و ملك آمد * حاصل نتوان كرد چنين سير وسانرا
از مرتبه دانيست درين مرتبه ، دانى ؟ * يزدان ندهد مرتبه جز مرتبه دانرا
تا هيچ گمان كم نكند زور يقين را * تا هيچ خبر خم ندهد پشت عيانرا
شه ناگزرانست « 3 » چو جان در بدن ملك * يا رب تو نگهدار مرين ناگزرانرا
* * *
نماز شام بصحن فلك نمود مرا * عروس چرخ چو بنهفت روى در چادر
بدان صفت كه شود غرقه كشتى زرين * به طرف دريا چون بگسلد ازو لنگر
ستارگان همه چون لعبتان سيماندام * بسوگ مهر برافگنده نيلگون معجر
بنات نعش همىگشت گرد قطب چنان * كه گرد حقهء پيروزه گوهرين چنبر
بر آن مثال همى تافت راه كاهكشان * كه در بنفشهستان بركشيده صف عبهر
ز تيغ كوه بتابيد نيمشب پروين * چنان كه در قدح لاجورد هفت دُرَر
ز طرف ميزان ميتافت صورت مريخ * بدان صفت كه مى لعل رنگ در ساغر
فلك بلعبت مشغول و من بتوشهء راه * جهان ببازى مشغول و من بعزم سفر
هامش
( 1 ) - مراد از دوران « سال » است
( 2 ) - حيوان : جانور يعنى زنده و حىّ
( 3 ) - ناگزران : آنچه وجود آن ضرور و ناگزير است