عدل تو چنان كرد كه از گرگ امينتر * در حفظ رمه يار دگر نيست شبانرا
جاه تو جهانى است كه سُكّان سوادش « 1 » * در اصل لغت نام ندانند كرانرا
بر عالم جاه تو كرا روى گذر ماند * چون مهر فروشد چه يقين و چه گمانرا
روزى كه چو آتش همه در آهن و فولاد * بر باد نشينند هز بران جَوَلان را
از فتنه درين سوى فلك جاى نبينند * پيكارپرستان نه امل را نه امان را
از زلزلهء حمله چنان خاك بجنبد * كز هم نشناسند نگون « 2 » را و ستان « 3 » را
سر جفت كند افعى قِربان « 4 » و چو آن ديد * پر باز كند كركس تركش « 5 » طيرانرا
از عكس سنان سلِب « 6 » لعل طرازش * ميدان هوا طعنه زند لاله ستانرا
گاهى ز فغان نعره كند راه هوا گم * گه نعره بلب درشكند پاى فغان را
در هيچ ركابى نكند پاى كس آرام * آن لحظه كه دستت حركت داد عنانرا
چشم زره اندر دل گردان بشمارد * بىواسطهء ديدن شريان ضربانرا
بر سمت غبارى كه ز جولان تو خيزد * چون باد خورد شير عَلَم شير ژيانرا
هر لحظه شود رمح تو در دست تو شكلى * از بس كه بجنبد ، چه شجاع و چه جبانرا
شمشير تو خوانى نهد از بهر دد و دام * كاز كاسهء سركاسه بود سفره و خوانرا
قارون كند اندر دو نفس تيغ جهادت * يك طايفه ميراثخور و مرثيهخوانرا
تو در كنف حفظ خداوند جهانى * طعمهشدگان حوصلهء هَون و هوانرا « 7 »
گيتى همه در دامن اين ملك جوان باد * تا حصر « 8 » كند دامن هر چيز ميانرا
هامش
( 1 ) - سواد : سياهى و اثر آبادى كه از دور پيداست
( 2 ) - نگون : برو افتاده
( 3 ) - ستان : بر پشت افتاده
( 4 ) - قربان : كماندان ، افعى قربان يعنى كمان
( 5 ) - كركس تركش : تير
( 6 ) - سلب بكسر لام : يعنى طويل
( 7 ) - هون و هوان : خوارى
( 8 ) - حصر : محصور كردن ، محدود كردن