آهو بسر سبزه مگر نافه بينداخت * كز خاك چمن آب بشد عنبر و بانرا
گر خام نبسته است صبا رنگ رياحين * از عكس چرا رنگ دهد آب روانرا
خوشخوش ز نظر گشت نهان راز دل آب * تا خاك همى عرضه دهد راز نهانرا
همچون ثمر بيد كند نام و نشان گم * در سايهء او « 1 » روز كنون نام و نشانرا
بادام دو مغز « 2 » است كه از خنجر الماس « 3 » * ناداده لبش بوسه سراپاى فسانرا
ژاله سپر برف ببرد از كتف كوه * چون رستم نيسان بخم آورد كمانرا
كُه بيضهء كافور زيان كرد و گهر سود * بنگر كه چه سود است مرين مايه زيانرا
از غايت ترّى كه هواراست عجب نيست * گر خاصيت ابر دهد طبع دخانرا
گر نايژهء ابر نشد پاك بريده * چون هيچ عنان باز نپيچد سَيَلانرا
ور ابر نه در دايگى طفلِ شكوفه است * يا زان سوى ابر از چه گشادست دهانرا
ور لالهء نورسته نه افروخته شمعيست * روشن ز چه دارد همه اطراف مكانرا
نى رمح بهارست كه در معركه كردست * از خون دل دشمن شه لعل سنانرا
پيروز شه عادل منصور معظم * كز عدل دگرباره بنا كرد جهانرا
آن شاه سبك حمله كه در كفهء جودش * بىوزن كند رغبت او حَمل گرانرا
شاهى كه چو كردند قِران « 4 » بَيلك « 5 » و دستش * البته كَمان خم ندهد « 6 » حكم قِرانرا
منعش بفلك بازدهد طالع بد را * حكمش به عمل باز برد عامل جانرا « 7 »
هامش
( 1 ) - اشاره به بيد است كه در مصراع اول آمده .
( 2 ) - بادام دو مغز كنايه از چيز انبوه و پر است
( 3 ) - كنايه از سبزه است .
( 4 ) - قران و مقارنه نزديكى دو ستاره و قرار گرفتن آنها در درجهيى از درجات بروج كه باختلاف ستارگان مختلف و سعد و نحسشان احكام متفاوت نجومى بر آنها مترتب مىشود .
( 5 ) - بيلك بفتح اول تير كوچك .
( 6 ) - خم دادن يعنى منع كردن و رد كردن .
( 7 ) - يعنى جان رفته را بتن بازدهد و به عمل بازبرد .