اعلى مىرساند و اين موقعى است كه مىبيند در عصر آشفته و فاسد او فضل و دانش ويرا به چيزى نميخرند و بايد از تيغ زبان براى پيروزى بر مشكلات يارى جست . در چنين حالى انورى خشك و تر را ميسوزاند و با قدرت بيان خود عالمى را برسوايى ميكشاند و ميگويد :
اگر عطا ندهندم برآرم از پس مدح * بلفظ هجو دمار از سر چنين ممدوح
ولى گويا در اواخر كار شاعرى خود ازين بدزبانى تبرّى جست ، از خلق گوشهيى گرفت و راه نجاتى طلبيد و در انتظار مرگ نشست :
دى مرا عاشقكى گفت غزل ميگويى ؟ * گفتم از مدح و هجا دست بيفشاندم هم
گفت چون ؟ گفتمش آن حالت گمراهى بود * حالت رفته دگر بازنيايد ز عدم
غزل و مدح و هجا هر سه از آن ميگفتم * كه مرا شهوت و حرص و غضبى بود بهم
آن يكى شب همه شب در غم و انديشهء آن * كه كند وصف لبى چون شكر و زلف بخم
و آن دگر روز همه روز در آن محنت و غم * كه كجا از كه و چون كسب كند پنج درم
و آن سه ديگر چو سگ خسته تسلّيش بدان * كه زبونى به كف آرد كه ازو آيد كم
چون خدا اين سه سگ گرسنه را ، حاشا كُم * باز كرد از سر من بندهء عاجز بكرم
غزل و مدح و هجا گويم ؟ يا رب زنهار ! * بسكه با نفس جفا كردم و بر عقل ستم
انورى لاف زدن پيشهء مردان نبود * چون زدى بارى مردانه نگهدار قدم
گوشهيى گير و سر راه نجاتى بطلب * كه نه بس دير سرآيد به تو بر اين دو سه دم
از اشعار اوست :
باز اين چه جوانى و جمالست جهانرا * و اين حال كه نو گشت زمين را و زمانرا
مقدار شب از روز فزون بود و بدل شد * ناقص همه اين راشد و زائد همه آن را
هم جمره برآورد فروبرده نفس را * هم فاخته بگشاد فروبسته زبانرا
در باغ چمن ضامن گل گشت ز بلبل * آن روز كه آوازه فگندند خزانرا
اكنون چمن باغ گرفتار تقاضاست * آرى بدل خصم بگيرند ضمانرا
بلبل ز نوا هيچ همى كم نزند دم * زان حال همى كم نشود سرو نوانرا