جهان داند كه سلطان جهانم * چراغ دودهء عباسيانم
علاء الدين حسين بن حسينم * كه باقى باد ملك جاودانم
چو بر گلگونهء « 1 » دولت نشينم * يكى باشد زمين و آسمانم
امل مقرع زن گرد سپاهم * اجل بازيگر نوك سنانم
همه عالم بگيرم چون سكندر * بهر شهرى شهى ديگر نشانم
بر آن بودم كه از اوباش غزنين * چو رود نيل جوى خون برانم
و ليكن گنده پيرانند و طفلان * شفاعت مىكند بخت جوانم
ببخشيدم بديشان جان ايشان * كه بادا جانشان پيوند جانم
و بعد از آنكه از غزنين بمستقر سلطنت بازگشت اين ابيات را بساخت و بقوّالان داد تا با آهنگ مزامير بخواندند :
آنم كه هست فخر ز عدلم زمانه را * آنم كه هست جور ز بذلم خزانه را
انگشت دست خويش بدندان كند عدو * چون بر زه كمان نهم انگشت وانه را
چون جست خانهخانه كميتم ميان صف * دشمن ز كوى بازندانست خانه را
بهرامشه بكينهء من چون كمان كشيد * كندم بنيزه از كمر او كنانه « 2 » را
پشتى خصم گرچه همه راىورانه بود * كردم بگرز خرد سر راىورانه را
كين توختن بتيغ درآموختم كنون * شاهان روزگار و ملوك زمانه را
هامش
( 1 ) - گلگونه : اسب
( 2 ) - كنانه : تيردان