تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 54

مساهمون:

ص٥٤
جهان داند كه سلطان جهانم * چراغ دودهء عباسيانم علاء الدين حسين بن حسينم * كه باقى باد ملك جاودانم چو بر گلگونهء « 1 » دولت نشينم * يكى باشد زمين و آسمانم امل مقرع زن گرد سپاهم * اجل بازيگر نوك سنانم همه عالم بگيرم چون سكندر * بهر شهرى شهى ديگر نشانم بر آن بودم كه از اوباش غزنين * چو رود نيل جوى خون برانم و ليكن گنده پيرانند و طفلان * شفاعت مىكند بخت جوانم ببخشيدم بديشان جان ايشان * كه بادا جانشان پيوند جانم
و بعد از آنكه از غزنين بمستقر سلطنت بازگشت اين ابيات را بساخت و بقوّالان داد تا با آهنگ مزامير بخواندند :
آنم كه هست فخر ز عدلم زمانه را * آنم كه هست جور ز بذلم خزانه را انگشت دست خويش بدندان كند عدو * چون بر زه كمان نهم انگشت وانه را چون جست خانه‌خانه كميتم ميان صف * دشمن ز كوى بازندانست خانه را بهرامشه بكينهء من چون كمان كشيد * كندم بنيزه از كمر او كنانه « 2 » را پشتى خصم گرچه همه راىورانه بود * كردم بگرز خرد سر راىورانه را كين توختن بتيغ درآموختم كنون * شاهان روزگار و ملوك زمانه را
هامش
( 1 ) - گلگونه : اسب ( 2 ) - كنانه : تيردان