باللّه ار بر من توان بستن بمسمار قضا * جنس اين بدسيرتى يا مثل آن بدگوهرى
خاتم حجت در انگشت سليمان سخن * افترا كردن برو درگيرد از ديو و پرى
باز دان آخر كلام من ز منحول حسود * فرق كن نفس الهى را ز نقش آزرى
عيش من چون افترا تلخى گرفت و تو هنوز * چربك او همچنان چون جان شيرين ميخورى
مرد را چون ممتلى شد از حسد كار افتراست * بد مزاجانرا قى افتد در مجالس از پرى . . .
. . . خود بيا تا گر نشينم راست گويم يكسخن * تا ورق چون راستبينان از كژيها بسترى
چون مرا در بلخ هم از اصطناع اهل بلخ * دق مصرى چادرى كردست و رومى بسترى
بر سر ملكى چنان فارغ نباشد كس چو من * حبذا ملكى كه باشد افسرش بىافسرى
دى ز خاك خاوران چو ذره مجهول آمده * گشته امروز اندرو چون آفتاب خاورى
با چنينها آنچنانها زايد از خاطر مرا * بس عجب كاز آب خشكى زايد از آتش ترى
اينهمه بگذار آخر عاقلم در نفس خويش * كآدمى را عقل هست از ممكنات اكبرى
پس چه گويى خطهيى را هجو گويم كز درش * گر درآيد ديو بنهد از برون مستكبرى
هيچ عاقل اين كند آنگه كه يكسو افگند * اصل نيكو اعتقادى رسم نيكو محضرى . . .
. . . رو كه از يأجوج بهتان رخنه هرگز كى فتد * خاصه در سدّى كه تأييدش كند اسكندرى
. . . خاك پاى اهل بلخم كز مقام شهرشان * هست بر اقران خويشم هم سرى هم سرورى
در همين قصيده قسمنامهء طويلى براى تبرّى از هجو بلخ ديده مىشود .
چون يكى از كسانى كه انورى درين واقعه به دو پناه برد و از او ياورى خواست مجد الدين ابو الحسن عمرانيست ، و او پيش از 548 بفرمان سنجر كشته شد ، بنابرين تاريخ واقعهء بلخ هم پيش از 548 يعنى پيش از زوال حكومت سنجرى بوده است .
همچنانكه در آغاز سخن خود دربارهء اين واقعه ديدهايم تذكرهنويسان حادثهء بلخ را مربوط بداستان قران كواكب و پيشگويى باطل انورى و تشوير خوردن او ازين بابت ، دانسته و گفتهاند چون بطلان دعوى او آشكار شد ناگزير ببلخ گريخت .
اما واقعهء قران كواكب آنست كه بسيارى از منجمان حكم كرده بودند كه در بيست و نهم جمادى الآخرهء سال 582 كواكب سياره در برج ميزان اقتران خواهند