مرو شهريست به ترتيب و همه چيز درو * جدّ و هزلش متساوى و هرى هم بد نيست
حبّذا شهر نشابور كه در ملك خداى * گر بهشت است همينست و گرنه خود نيست
شهرت اين شعر بنام انورى باعث شد كه در يكى از سفرها كه به قصد انتجاع ببلخ كرده بود ، اوباش بلخ ويرا مورد تعرض و اهانت قرار دهند و او عاقبت بر اثر التجاء به مجد الدين ابو الحسن عمرانى از بزرگان خراسان و از رجال معروف خاندان عمرانى و قاضى حميد الدين صاحبمقامات حميدى ( م . 559 ) ، ازين بلا رهايى يافت . انورى در اشعار خود به اين واقعه اشاره كرده است . نخست در قصيدهيى كه در مدح مجد الدين ابو الحسن عمرانى بمطلع ذيل ساخته :
اكنون كه ماه روزه بنقصان در اوفتاد * آه از حجاب حجرهء دل بردر اوفتاد
گويد :
الحق محال نيست كه بنده چو ديگران * از عشق خدمت تو بدين كشور اوفتاد
او را كه شكرهاى شكرريز شعرهاست * زهرى بدست واقعه در شكر اوفتاد
از حضرتى حشر بدرش حاضر آمدند * ناديده مرگ در فزع محشر اوفتاد
تيمارش از تعرض هر بيخرد فزود * دستارش از عقيلهء صد معجر اوفتاد
با منكِران عقل بدين خطه كار او * داند همى خداى كه بس منكَر اوفتاد
از بس كه بار داورى اين و آن كشيد * او را سخن به حضرت اين داور اوفتاد . . . .
دوم در قصيدهيى كه در مدح حميد الدين قاضى بلخ سروده است :
اى مسلمانان فغان از دور چرخ چنبرى * وز نفاق تير و قصد ماه و كيد مشترى . . .
خيره خيرم كرد صاحب تهمت اندر هجو بلخ * تا همىگويند كافر نعمت آمد انورى
قبة الاسلام را هجواى مسلمانان كه گفت * حاش للّه باللّه ار گويد جهود خيبرى
آسمان گر طفل بودى بلخ كردى دايگيش * بلكه داند كرد معمور جهانرا مادرى
افتخار خاندان مصطفى در بلخ و من * كردهام سلمانى اندر خدمتش هم بوذرى . .
. . . با چنين سُكّان كه گر از قدرشان عقدى كنند * فارغ آيد چرخ اعظم از چه از بىزيورى
هجو گويم بلخ را هيهات يا رب زينهار * خود توان گفتن كه زنگارست زر جعفرى ؟