چون ملك علاء الدين را آن حال معلوم شد رسولى ديگر فرستاد و گفت هزار سر گوسپند مىدهم اگر او را بنزديك من فرستى ، ملك طوطى انورى را موكّل كرد كه ناكام ساخته بايد شد و بغور رفت چه هزار سر گوسپند بمقابلهء تو ميدهد . انورى گفت اى ملك اسلام چون من مردى او را بهزار سر گوسپند مىارزد و پادشاه را برايگان نمىارزد ؟ بگذار تا باقى عمر در سلك خدم تو باشم . . . » « 1 »
اين داستان وضع انورى را كه در عهد سنجر عزت و مكنتى يافته بود ، در دوران بلاخيز حملهء غزان نيك معلوم ميدارد .
از جملهء حوادث ديگر زندگى انورى آزارى است كه از بلخيان به دو رسيده است .
داستان اين آزار و ايذاء را دولتشاه باشتباه مربوط بواقعهء پيشگويى انورى دربارهء قران كواكب دانسته و گفته است كه بعد از بطلان خبر انورى او « ازين تشوير بگريخت و ببلخ رفت و مدت مديد در بلخ بسر ميبرد و بعلم نجوم مشغول بود ، بىآنكه آزارى از بلخيان به او رسد ، هجو مردم بلخ گفته بود مردم برو بيرون آمدند و معجر بر سر او كردند و ميخواستند كه از شهرش بيرون كنند . قاضى القضاة حميد الدين ولوالجى كه فاضل روزگار بود حامى انورى شد و او را از آن بليّه خلاص كرد . . » « 2 »
انورى در يكى از قصايد خود كه بعد خواهيم ديد هجو بلخ را انكار كرده و آن را تهمتى بر خود شناخته است و اين ادعاء انورى با روايتى كه دربارهء فتوحى مروزى و بدگويى او از بلخ و نسبت دادن آن بانورى « 3 » ، مشهورست سازگارى دارد . قطعهيى كه فتوحى گفته و باسم انورى شهرت يافته اينست :
چار شهرست خراسانرا بر چار طرف * كه وسطشان بمسافت كم صددرصد نيست
گرچه معمور و خرابش همه مردم دارد * نه چنانست كه آبستن ديو و دد نيست
بلخ را عيب اگر چند باوباش كنند * بر هر بيخردى نيست كه صد بخرد نيست
مصر جامع را چاره نبود از بد و نيك * معدن زرّ و گهر بىسُرُب و بسّد نيست
هامش
( 1 ) - نقل باختصار از لباب الالباب ج 2 ص 138 - 139
( 2 ) - تذكرة الشعرا ص 52
( 3 ) - مجمع الفصحا ج 1 ص 372 - 373