سهگونه علم در او كرده بو على تقرير * به اختيار همايون و طالع ميمون
ز من به غصب جدا كردهاند و كرده مرا * ز غصه با دل پردرد و ديدهء پرخون
و همين اعتقاد بابن سيناست كه او را در قطعهء ذيل بدفاع از آن فيلسوف بزرگ و طعن بر مخالف او واداشته است :
ديدهء جان بو على سينا * بود از نور معرفت بينا
سايهء آفتاب حكمت او * تافت از مشرق و لو شئنا
جان موسى صفات او روشن * بتجلّى و شخص او سينا
در تك چاه جهل چون مانى * مسكن روح قدس مسكينا
انورى در عين اشتغال بعلم در ادب و شعر نيز مهارت حاصل كرد و هم در جوانى بدربار سنجر راه يافت . دربارهء كيفيت ورود او بدربار سلطان سلجوقى داستانى هست كه دولتشاه آن را بدينگونه نقل كرده است :
« . . . موكب سنجر بنواحى رادكان نزول كرد و انورى بر در مدرسه نشسته بود ، ديد كه مردى محتشم با غلام و اسب و ساز تمام ميگذرد ، پرسيد كه اين كيست ؟
گفتند مردى شاعرست « 1 » . انورى گفت سبحان اللّه ، پايهء علم بدين بلندى و من چنين مفلوك و شيوهء شاعرى بدين پستى « 2 » و او چنين محتشم ! بعزت و جلال ذو الجلال كه من بعد اليوم بشاعرى كه دون مراتب منست مشغول خواهم شد . در آن شب بنام سنجر اين قصيده گفت كه مطلع آن اينست :
گر دل و دست بحر و كان باشد * دل و دست خدايگان باشد
و على الصباح قصد درگاه سلطان كرد و قصيده را گذرانيد . سلطان بغايت سخنشناس بود ، طرز كلام او را دانست كه دانشمندانه و متين است ، بغايت مستحسن داشت و ازو سؤال كرد كه ذوق ملازمت دارى يا به جهت طمع آمدهاى ؟ انورى زمين خدمت بوسه داد و گفت بيت :
جز آستان توام در جهان پناهى نيست * سر مرا بجز اين در حواله گاهى نيست
هامش
( 1 ) - مقصود امير معزى است .
( 2 ) - البته بديدهء اهل مدرسه !