بكردار دل و عيش و سرشك و جسم من دارى * دهن تنگ و سخن تلخ و لبان لعل و ميان لاغر
ندارم در غم و رنج و جفا و جور تو خالى * لب از باد و سر از خاك و رخ از آب و دل از آذر
بحسن و رنگ و بوى و طعم در عالم ترا ديدم * قد از سرو و بر از عاج و خط از اشك و لب از شكر
نشان دارد مرا در عشق و هجر و جور و مهر تو * سرشك از درّ و چشم از لعل و موى از سيم و رو از زر
سزد گر من ترا دايم بطبع و طوع و جان و دل * كنم خدمت برم فرمان نهم گردن شوم چاكر
كه تو دارى چو بزم و خلق و لطف و طلعت سلطان * دل خرم خط زيبا لب شيرين رخ انور
جهاندارى كه بىيار و قرين و شبه و مثل آمد * بعلم و حلم و رزم و بزم و عزم و حزم و فخر و فرّ . . .
* * *
اى عارض تو چون گل و زلف تو چو سنبل * من شيفته و فتنه بر آن سنبل و آن گل
بر دانهء لعل است ترا نقطهء عنبر * بر گوشهء ماه است ترا خوشهء سنبل
تو سال و مه از غنج « 1 » خرامنده چو كبكى * من روز و شب از رنج خروشنده چو بلبل
زلفين تو مشكى است برانگيخته از عاج * رخسار تو شيريست برآميخته بامل
زلف تو چو زاغيست درآويخته هموار * از ماه بمنقار و ز خورشيد بچنگُل
از هجر تو من باك ندارم كه دلم را * بر مدحت خورشيد جهانست توكّل
* * *
اى از بنفشه ساخته بر گل مثالها * بر آفتاب كرده ز عنبر هلالها
باشد دلم چو حلقهء سيم از غمان تو * تا حلقههاى زلف تو ماند بدالها
هامش
( 1 ) - غنج : ناز و عشوه و غمزه