رخ گردون زلون او بعنبر گشته آلوده * دل هامون ز اشك او بگوهر گشته آبستن
گهى از صنع او گردد نهفته شاخ در لؤلو * گهى از سعى او گردد سرشته خاك با لادن
بنالد سخت بىعلت بجوشد تند بىكينه * بخندد گرم بىشادى بگريد زار بىشيون
گهى باشد چو بر طرف زمرّد بيخته عنبر * گهى باشد چو بر لوح خماهن « 1 » ريخته چندن « 2 »
زمينآراى و گردونساى و دوداندام و آتشدل * شبه ديدار و گوهربار و ميناپوش و ديباتن
ز لاله راغ را دارد پر از بيجادهگون رايت * ز سبزه باغ را دارد پر از پيروزهگون جوشن
گهى با بحر همخانه گهى با باد همپيشه * گهى با كوه همزانو گهى با چرخ هم برزن
بشويد چهرهء نسرين بتابد طرهء سنبل * ببندد ديدهء نرگس بدرّد جامهء سوسن
چو روى مردم ظالم جهان از جسم او تيره * چو راى خسرو عادل زمين از چشم او روشن
* * *
كه دارد چون تو معشوقى نگار و چابك و دلبر * بنفشهموى و لالهروى و نرگسچشم و نسرينبر
نباشد چون جبين و زلف و رخسار و لبت هرگز * مه روشن شب تيره گل سورى مى احمر
هامش
( 1 ) - سنگى است سخت و سرخ تيره كه چون با آب بسايند مانند شنگرف سرخ گردد .
( 2 ) - چندن : صندل .