تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 653

مساهمون:

ص٦٥٣
رخ گردون زلون او بعنبر گشته آلوده * دل هامون ز اشك او بگوهر گشته آبستن گهى از صنع او گردد نهفته شاخ در لؤلو * گهى از سعى او گردد سرشته خاك با لادن بنالد سخت بىعلت بجوشد تند بىكينه * بخندد گرم بىشادى بگريد زار بىشيون گهى باشد چو بر طرف زمرّد بيخته عنبر * گهى باشد چو بر لوح خماهن « 1 » ريخته چندن « 2 » زمين‌آراى و گردون‌ساى و دوداندام و آتش‌دل * شبه ديدار و گوهربار و ميناپوش و ديباتن ز لاله راغ را دارد پر از بيجاده‌گون رايت * ز سبزه باغ را دارد پر از پيروزه‌گون جوشن گهى با بحر همخانه گهى با باد هم‌پيشه * گهى با كوه همزانو گهى با چرخ هم برزن بشويد چهرهء نسرين بتابد طرهء سنبل * ببندد ديدهء نرگس بدرّد جامهء سوسن چو روى مردم ظالم جهان از جسم او تيره * چو راى خسرو عادل زمين از چشم او روشن
* * *
كه دارد چون تو معشوقى نگار و چابك و دلبر * بنفشه‌موى و لاله‌روى و نرگس‌چشم و نسرين‌بر نباشد چون جبين و زلف و رخسار و لبت هرگز * مه روشن شب تيره گل سورى مى احمر
هامش
( 1 ) - سنگى است سخت و سرخ تيره كه چون با آب بسايند مانند شنگرف سرخ گردد . ( 2 ) - چندن : صندل .